تبليغاتX
روشنگریا ...!
ملیکا :سلام

حورا :سلــــــــــــــــــــــــــام!

ملیکا : من الآن به صورت کاملا" چتر اومدم خونه ی حورا اینا ! شناختین ؟ منم دیگه ... ملیکا جووووووووووووووووووون

حورا : منم که چتر شدم اتاقه هدی به صورت گسترده و ............ امروز تعطیلمون کردن.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! -

ملیکا : به دلیل افقی بودن بسیاری از دوستان البته من و حورا هم مثل شیـــــــــــــــــــــــــر سالمیم !!!!

حورا : البته ... خیلی هم سالم ...! که وقتی هم که اعلام شد تعطیلید مثه کسایی که جهاز می برن ( اینو از ملیکا کمک گرفتم ..!) شنگول بودیم ...!!!!!!!

ملیکا : جاتون خالی خیلی وقت بود باید یه آیس پک از حورا می گرفتم !!!!! امروز هم رفتیم و تیغش زدیم ... من و حورا و آزاده که شماها نمی شناسین ( از اون دوستای خوبمه ... خیلی بهتر از شمااااااااااس ! )

حورا : که البته پول هم کم آوردیم و مجبور شدیم یکیش رو پس بدیم ...( الان ملیکا یه اصطلاحی بکار برد که به هیچ وجه اجازه انتشارش رو ندارم....!) بعدش هم رفتیم نشستیم تو ایستگاه اتوبوس و عینه عمله ها ( باز هم ملیکا کلمه اجاره داد !!!!!) شروع کردیم به هورت کشیدن ...! جاتون خالی خیلی حال داد ...!

ملیکا : بعدشم رفتیم شهر کتاب جلوی مدرسمون ( آخه مدرسه ی ما خیلی خارجیه .... جلوش شهرکتابه بغلش آیس پک اونورش هم پاساژ و اونورش هم سینما D: ) و حورا واسه ی من یه عصر یخبندان دوبله خرید ... کادو داد !!!!

حورا : و نبودید که این ملیکا شیرین آبروی منو برد .... من که دیگه روم نمی شه برم تو اون شهر کتاب .... !!!!!! بهش می گم 500 تومن بده ، برداشته سه ساعت گشته از ته کیفش یه 5 تا 100 تومنی به من میده می گه بیا بگیر ...!!!!!!بعدشم نشسته بین طبقه ها ها می خنده .... آبروم شیرین رفت ... حالا مگه پا میشه ... من رفتم حساب کردم اومدم این هنوز ولو اون وسط ... !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ملیکا : اینا همش کذبه ... من تکذیب می کنم !

... ( شرمنده الان رفتیم ناهار ... جای شما خالی عدس پلو خوردیم....!!!!)

ملیکا :اصلا" جاتون خالی نبود لعنتی های بی آبرو (اسم فیلم جدید برد پیته !!!! ) این صنم راد عوض..( حورا : ما فیلتر شیم تو جواب می دی ...؟ کنترل کن خودت رو ....) که نذاشت ما بیایم روشنگر . اگه می ذاشت امروز میومدیم خیلی می خندیدیم ! می خواستم کتاب تاریخ ادبیاتمو بیارم یه ذره به نقشه اش بخندین روحتون شاد شه ! حیف من ... !

حورا : آره منم خیلی دوست داشتم بیام ...1 دلم خیلی تنگ شده بود ...........! دیگه مورد خاصی رو جا نذاشتیم، نه ؟

ملیکا :نه فکر نکنم .... همه چیو گفتیم دیگه .... آهان .... 5 نمره رو نگفتیم !

حورا : آخ! راست می گی ...! آقا نبودید امروز 2 زنگ کلاس آمار داشتیم و این معلم آمار یک ... استغفرالله ...! فک کنم آدم دو ساعت پشت هم با به مسیر حرکت یه شیربرنج متحرک خیره بشه ... چی می شه ....؟

ملیکا : اخه بدیش اینه که تحرک هم نداره !

حورا : ( کیبورد پوکید اینقدر پاسش دادیم بدبخت رو ...!) بعد من حوصله ام سر رفت داشتم به ملیکا می گفتم : اکول ... پکول ... اکولی پکولی ( یه تیکه از Ice Age 3 ست ...) بعد -

ملیکا :منم هی قاه قاه می زدم زیر خنده ! آخه خیلی باحال می گه !!!!!!!!!!!! اکولی ... ! بعدشم 2 min به زنگ زنیکه برگشت گفت نمره ی پایانی شما رو از 15 حساب می کنم و 5 نمره ازت کم می شه ...!

حورا : بعد برگشته به من می گه شما خیلی شجاعی ...! وقتی نمره تون رو کم دادم از مدرسه بیرونتون کردن اون وقت می فهمید شجاعت چیه ...! منم پغ زدم زیر خنده ... ! آخه فکر کن منو به خاطره نمره آمار بندازن بیرون ...!!!!!!!

ملیکا :راس می گه دیگه .... خیلی ضایع اس ! پس فردا اگه اخراجت کردن بگی به خاطر آمار اخراج شدم ؟! خب می خندن بهت !!!

حورا : بعدشم هیچی دیگه ... این زنگ لعنتی بالاخره خورد ...!!!!!!!!!!!

ملیکا : و ما رفتیم آیس پک !

حورا : بقیه اش که دیگه می دونید ...! من که دیگه کاری ندارم ... ملیکا ؟

ملیکا : نه عزیزم منم دیگه باید برم به سرویس برسم ! قربون مرامت .... کاری باری ؟

حورا : نه دیگه ... منم برم بخوابم ... عصری باید برم بوستان گفتگو ... فک کن .!!!؟

ملیکا :خدافس!

حورا : خدافظ!!!!!

پی نوشت :آهان راستی چرا اسم این تاپیک رو گذاشتیم آیس پک داغ ... آزاده دیوونه داشت این تبلیغای روی دیوار مغازه رو می خوند ، بعد یهو برگشت گفت : بچه ها بگیم سه تا آیس پک داغ ...؟ من و ملیکا فقط زل زده بودیم بش ...!

پی نوشت 2 : حورا : راستی قلی من رو از کجا می شناسه ...؟ ..یا حق

 

>

اومدم بازی کنم !!! خوبه نه ؟! پس تا برنامه ی بعد D:

دریا: نم ... خیسی ... کفش نامناسب مریم (خواهرم ) و غرق شدن شست پاش !

قهوه: اه اه اه !! مزه ... می ده D:

غرور: زیاد دارم !!! بالاخره یه الله داد ام دیگه !و نتیجه الله داد بودنم شنیدن فحش از خانم امانی بود وقتی بهش گفتم نمی خوام خطم عوض شه !

ناظم: سلیمی کپی برابر اصل حبیبی !خدایا بهمون رحم کن بیشتر من آخه همیشه تو چشم ناظمام !

دفتر مدیر: من همیشه بچه ی خوبی بودم !

هلو : لنکرانی D:

خواب: دلنشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین ... در نتیجه جواب ندادن به تلفن های دوستان ! جانی دپی که حتی بهتر از تو فارسی حرف می زنه D:

قورمه سبزی: تا 5 سالگی دوس داشتم ولی از اون به بعد ازش متنفر شدم ! بوی ناامیدی ... وقتی از فرط گشنگی معده ات داره سوراخ می شه و میای خونه و تو راه پله بوش  حس می کنی !

ریاضی : گیر دادن های فریضی که سال آخر خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی باهام مهربون شده بود ... روانی شدن خونساری ( معروف به خونخواری !!! ) درسی که هیچ وقت واسه ی 20 گرفتن توش تلاش نکردم ... چون می دونستم 20 نمی شم !

آهنگ: متالیکا ، ریحانا ، بیانسه ، امینم ، انریکه ... احسان خواجه امیری !

فمنیسم: ها ؟! من از این حرفا حالیم نمی شه

استخر: از شنا متنفرم ! ولی همیشه دوس داشتم برم استخر تو کم عمق بپر بپر کنم و چون خیلی دوس داشتم الان 2 ساله که نرفتم !

آبگوشت: به هیچ وجه دلم نمی خواد ... غذایی که هیچ وقت هوس نمی کنم 

جومونگ: هم سرویسی محترم ... ا.ن. ( آخه هم سرویسیم ا.ن. ی بود ) ، ریخت نحس پسر بزرگ سوسانو که نه به ننه اش رفته بود نه به بابا ی خدابیامرزش !

زندگی: سخته ... ولی یه روز تموم می شه !

روزنامه: بسته می شه یا ... می بندنش !

کتاب: متأسفانه باید زیاد بخونم ... اونم از نوع شعریش !

کودکی: سه چرخه قرمزم که پسر همسایه پایینی خرابش کرد ... دولت ... سه راه نشاط ... سینما فرهنگ که در طول 10 سال زندگیمون اونجا فقط یه بار رفتیم اونم به همت پسر خاله های مامانم ... 10 نفر تو یه پیکان ( من و امین و مریم با داییم و 5 تا پسر خاله های مامانم و یکی دیگه از فامیلامون ! ) از همه ور ماشین زده بودیم بیرون ... مادر ... هیچ وقت تنها پیشش نموندم ! برعکس مریم که هر تابستوم می رفت پیشش و اول مهر بر می گشت ... دوران خوشی

دروغ: ا.ن.

دانشگاه: بهش می رسم ؟!

فوتبال: ورزشی به لوسی فوتبال ندیدم ! خیلی مسخره اس ... تیم فقط بارسلونا که هر وقت هم امین بازیش رو دید باخت !!!!!!!

گربه: چشماش خیلی شبیه چشمای زک افرون ه ! 

شب: لالا ، فیلم ، چرت ، فیلم ، سریال !

وبلاگ: نظرات خوانندگان ، Johnny 4ever

اینترنت: عشق ... جیگر ... خیلی دوسش دارم ... رفیق دوران تنهایی

عشق: بیشین بینیم با حال نداریم ! ( فقط جانی جوووووون ) توهین موهین تو کارتون نباشه که حسابتون با کرام الکاتبین ه !

ایرانسل: شهران آنتن نمی ده ... همیشه امین از این موضوع به ستوه می اومد ( چه ادبی !!!) آخرم رفت یه همراه اول خرید !

تقلب: فن دانش آموزی ... اسلامی و سپهری نفهم !

قزوین: ملیکایی دیگر که تورا دوست دارد و نامش را از روی تو برداشته اند و البته IQ  ای بس بیشتر از تو دارد !  الان یه ذره از حرفامون رو براتون می نویسم :

من : ملیکا جون

ملیکا : بله ملیکا جون ؟!

من : بیا بشین رو پام ملیکا جونم 

ملیکا : چشم ملیکا جونم ! ( وقتی هم بشینه دیگه بلند شدنش با خداس ! )

من : ملیکا جون ، یه بوس می دی ؟!

ملیکا : آره ملیکا جون !!!

و ...

پرواز: لاک پشت

ازدواج

زهرا شیواپور : اه من اصلا" شوهر می خوام !!!

خانم رستمی دم در می آید : خانم شیواپور شما شوهر می خواستین ؟!

بچه ها می خندند !!! 

زهرا شیواپور : خانم ، آرزوی هر دختریه که یه شوهر خوب داشته باشه !!!

کیا : خانم ما باید اول پله های ترقی رو طی کنیم

تحصیل: باید سوخت و ساخت ... اه من اصلا" شوهر می خوام D:

پیتزا: غذای بهشتی !شبی که امین حقوق بگیرد به همه پیتزا می دهد ... عادت دارد !

کلم پلو : دوس ندارم ! بو گند می ده D:

شب قدر: خیلی حال می ده ! دعای افتتاح ... جوشن کبیر ... سوره ی روم و دخان و عنکبوت ! یه چیزی تو مایه های تاسوعا ( آخه تاسوعا هم خیلی حال می ده D: )

مدرسه: باید رفت ... ! فقط به خاطر دوستان می شود تحمل کرد ... خدا نکند مدرسه ات را عوض کنی !

پ.ن : خجالت بکشین همش من دارم آپ می کنمااااااااااااا !!! واقعا" که همتون مایه ی ننگ این ! راستی زهرا.م. جونم کجاس ؟! دیگه وبلاگ نساخته ؟! بگین بیاد تو این وبلاگ با هم ارتباط داشته باشیم D:

پ.ن 2 : رفتم مانتو بخرم گفتن نداریم ... ممکنه تا اول مهر آماده نشه ... باید اول مهر با یه مانتو ی دیگه برم مدرسه !!! تازه یه مقنعه هم دادم چادر نباشه خیلی شبیه چادره ! کم کم تا زانومه  قطرشم 1 cm  !

پ.ن 3 : نماز روزه هاتون قبول باشه ! منم دعا کنین

 

>
سلام من اومدم وبلاگ رو از پوسیدگی ای که در انتظارش بود نجات بدیم ! من الآن از دبیرستان روشنگر اومدم با مامانم رفته بودم پرونده بگیرم ... رفتم تو نگاه کردم به اتاقک خانم ملکوتی ... نبود ! دلم براش تنگ شده بود کلا با الله داد ها رابطه ی خوبی داشت از پله ها رفتم بالا همون پله هایی که یه زمانی من و زهرا روشون رو سر و کله ی هم می زدیم رفتم تو راهرو اولین چهره های آشنایی که دیدم ثمین و هدیه بودن باهاشون تا آخر راهرو رفتم یه نگاه به کلاس یک / دو انداختم به ردیف آخر کنار دیوار جای مورد علاقه ی من و الهام که جلومون زهرا می شست و میری و جلوی اونا مفی و کیا !! یادش بخیر چه دیوونه بازی هایی که سر زنگ های یزدی در نمی آوردیم بیچاره پیر شد از دست ما. نیمکتا همونایی بودن که یه روزی من و زهرا با یه جرقه از مفی روشون شروع کردیم به دعوا  حدس بزنین سر چی ؟! جانی دپ و حامد بهداد D: اون به جانی فحش می داد ، من به حامد و از اون به بعد ما از این دعوا ها خیلی داشتیم !! یه قانون با نمک داشتیم واسه کیا و زهرا که هرکی این دوتا رو اذیت کنه امتیاز می گیره منم یه بار سر همین امتیاز گرفتن با زهرا کل گذاشتم و شروع کردم به مسخره کردن حامد جونش !! هیچ وقت خنده های استاد رو یادم نمی ره استادی که هیچ وقت احساس درباره ی هیچی نداشت ولی الآن منو جوری بغل کرد که ستون فقراتم با دنده هام تماس پیدا کرد یادش بخیر ...

تا ته راهرو رفتم و بعد رفتم تو نمازخونه هیشکی حواسش به من نبود رفتم بالا ی سر استاد و به شبنم که روبه روی استاد نشسته بود گفتم : سبدر (یکی از اسم های شبنم !!! شبنم خیلی اسم داشت : سبنم ، شبدر ، سبدر ، لئو ، ارژنگ و ... ) که ییهو استاد پرید بغلم تقریبا همه بودن ... استاد ، شبنم ، زهرا(شیواپور) ، مفی ، رالی ، سپیده ، قلی و آخر از همه هم مانا ! تا من رفتم اون اومد بهم گفت من به خاطر تو اومدم چرا رفتی ؟! گفتم : نرفتم ، انداختنم بیرون D: ! بعد نشستم کنار سفره ی صبحانه کنار بچه ها. بهتره بگم کنار دوستام ! همون سفره ای که من و زهرا(شیواپور) و الهام براش سر و دست میشکوندیم و تا اون آخر هم از پاش بلند نمی شدیم یادش بخیر ...به استاد و شبنم گفتم برن به محمودی بگن من باهاشون برم باشگاه ولی مثل این که خیلی راه دستشون نبود که منم برم و اصرار بچه ها هم افاقه نکرد و نمی دونم چرا وقتی داشتم می رفتم شبنم گریه کرد !!! شبنم روز آخر گریه نکرد چه برسه به الآن . داشتم می رفتم زهرا(شیواپور) بهم گفت : شانس آوردی !!! داشتم می رفتم به مفی گفتم برو CD رو ببین حال کن (آخه یه CD براش تهیه کرده بودم D: حدود 60-50 تا عکس از High School Musical چون مفی خیلی High School دوس داشت ) داشتم می رفتم خانم محمودی گفت : بازم سر بزن گفتم : چشم و اون گفت : ببخشید ! و من برگشتم خونه !!!!!!

وقتی وارد نمازخونه شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید کلاس های الهی بود ! چقد اذیتش کردیم استاد می گفت خونساری(معلم ریاضی) دیوونه شده خب مثل این که مأموریتمون رو درست انجام دادیم ! بیچاره ... البته اینا زود گذره ... خوب می شه D: 

اینم یه عکس از مانتوم روز آخر مدرسه ( امروز هم با همین مانتو رفتم )

 

>

یک چیزی خیلی مسخره است و آن هم این که پیش از این، هر وقت "پست مطلب جدید" را می زدم، آن قدر حرف برای گفتن داشتم که نمی دانستم کدام را اول بگویم و نتیجه اش می شد همان پست های کتابی که همه چیز برای گفتن داشت.... حالا نمی دانم چه شده است که ذهنم هم مثل صفحه ی سفید رو به رویم خالی است. فقط می دانم که باید چیزی نوشت....

همزمان مغزم از خاطرات پر و خالی می شود. در یک آن همه چیز می آید و لحظه ای بعد خلأ مثل خوره همه ی آن ها را می بلعد. و عجیب است که چرا اول خاطرات تلخ...

احساس گناه می کنم که از تلخی های گذشته بگویم. اما انگار جز آن ها تصویر دیگری ندارم. حتی از دبستان که شاد بودم و خندان و هیچ چیز حتی آسمان گرفته غمگینم نمی کرد... حالا از آن همه شادی آن موقع ها احساس گناه می کنم.... نه حالا... بلکه از وقتی که تقریباً نوشتن در روشنگری ها را کنار گذاشتم... بعد از چهارشنبه ی مزخرفی که بهتر است از آن چیزی نگویم تا شما هم مثل من از شادی آن موقع هایتان احساس عذاب نکنید... و گذشته از این ها اجازه ندارم که بگویم....

طناب نجاتم اما لبخند مهربان خانم نظر زاده است وقتی که نگاهم می کرد و "بخشش" های مداوم خانم بیانی که نمی دانم چرا بعضی ها دل خوشی ندارند از ایشان... طناب نجاتم روز اول کلاس اول است که "زهرا"  مجبورم کرد بروم و اسم "سارا" را بپرسم... طناب نجاتم روزی از روزهای سوم دبستان است که به طرز باورنکردی و رویا گونه ای هم سرویسی "ملیکا" شدم... طناب نجاتم، "عطیه" است و این که نشناختمش هیچ وقت حتی حالا ...طناب نجاتم، "دوستی نیز گلی است" مریم و ملیکا است وقتی که بهشان می خندم بعد از خواندن آن چه که راجع به خودم بود... طناب نجاتم سنجاب بازی های دیوانه وار دبستانی است... کش بازی است... کودکی است.... کودکی؟!

حالا همه مان هستیم. شاید هر روز پیش هم نباشیم اما وجود داریم. جایی در این کره ی گرد که هیچ وقت از چرخیدن خسته نمی شود یا حتی در ذهن های همدیگر.... چیزی که نیست، چیزی که تمام شده است به بی رحمانه ترین شکل ممکن – اما طبیعی- کودکی هامان است....

و بعد شدیم نوجوان. آمدیم راهنمایی.

به اول که فکر می کنم هیچ چیزی در فکرم روشن نمی شود. هیچ چیز توی ذهنم غوطه نمی خورد... انگار که هیچ وقت نبوده... انگار که تا به حال تجربه اش نکرده ام. بر عکس دوم که مدام خودش را تحمیل می کند.

دوم سخت... دوم بی رحم.... نمی دانم که چرا آن قدر بی رحم بود. حتی حالا دیگر یادم نمی آید که چرا بی رحم بود و تاریک...اما سخت بود... نمی دانم چرا! ولی باز هم آن موقع را به حالایم ترجیح می دهم.... حتی حالا باز هم.... بگذریم.

 سومی که شدیم انگار همه چیز برایم فرق کرد. و بیشتر از همه چیز خودم. یک تابستان گذشت و من هفتاد تابستان تغییر کردم.... همه تغییر کردیم. چیزی از دست دادیم و چیزهایی به دست آوردیم. چیزهای زیادی به دست آوردم... یا اگر هم همیشه با من بودند، بیشتر دیدمشان....درد را... دشت را... دوست را... و دوباره درد....

راهنمایی تمام شد. ما مثل آبشار سقوط کردیم و هر یک به گوشه ای چنگ زدیم. نمی دانم! یا شاید هم سعود؟! اگر همه چیز درست بود، ما هنوز هم نوجوان بودیم. 15 سال سنی نبود که ما با نوجوانی خداحافظی کنیم... نمی دانم... شاید. اما برای من نوجوانی تمام شد. بزرگ نشدم. اصلاً منظورم این نیست.... بلکه کوچک شدم... یا شاید هم پیر.... دلیلش را نمی دانم. نمی دانم چرا همه چیز این طور شد. نمی دانم که چرا مجبور شدم خداحافظی کنم با نوجوانی ام... تازه نیست. همه تان می دانید... لااقل از تغییر نام وبلاگم این طور بر می آید...

همه مان هستیم... یکی کمتر و یکی بیشتر. همه مان هستیم. همچنان دوست.... همچنان لنگه ی ما هیچ جا پیدا نمی شود... ما هستیم اما کودکی هامان تمام شد. و مرا ببخشید که اگر تلخ می گویم. من برای چیزی که تمام شد سوگواری می کنم... حتی اگر چنین کاری چندان عاقلانه نباشد... حتی اگر گذشته ها گذشته باشد... من نمی خواهم بزرگ تر از این که هستم – و اگر راستش را بگویم در واقع کوچک تر- بشوم... تا همین حالا هم زیاد بوده است. بیشتر از چیزی دیده ام که حقم بود... همه مان همین طوریم... یکی کمتر و یکی بیشتر....

هر بار که صفحه ی آشنای روشنگری ها رو به رویم باز می شود به جای خوشحال شدن غمگین می شوم... به یاد تمام چیزهایی که تمام شد.... و جالب این جاست که ما همچنان هستیم...

نمی دانم چه بر سرمان آمد. شاید عاقلانه نباشد که جمع ببندم... اما نمی دانم. شاید خودتان هم اگر خودتان را ببینید تغییر کرده باشید... تغییراتی که دیگر نتوانید به حالت اولتان برگردید.... اما می دانم که چیزی بر سرمان آمده. حتی اگر همه مان حالا آن را حس نکنیم...

ببخشید مرا به خاطر همه ی حرف های دیوانه وارم که شاید "عاقلانه" نبودند... اما اطمینان می دهم که "صادقانه" بودند....

 و متأسفم از این که خودم را بر شما تحمیل کردم... حالا دیگر دیر است که ازتان بخواهم اگر خواستید، این پست را نخوانید. حالا که مکتوب شده بهتر است بماند.

 

 

>

ba arze mazerat bayad khedmatetoon arz konam ke injayi ke man daram vasatoon matlab minevisam keyboardesh 4 harfe farC ro nadare vase hamin nemitoonam farC benevisam besiar besiar sry !!!

oomadam aval az hame ebraze vojood konam va khedmatetoon arz konam ke hanooz hichi nashode ba 2 rooz madrese ye jaDd raftan delam pooCde shiriiiiiiiiiiiim !!! nemidoonam chejoori bayad doori az doostamo tahamol konam doostayi ke baziashoonro az dabestan mishnakhtam nemidoonam chejoori kamboode Dvoone bazi haye OSTAD ro ehsas nakonam ya khar kari haye SHABNAM ya KIA ke faghat az ma kotak mikhord ya ZAHRA BABAYI ke az bade roozegar faghat toonestam bahash ye sal hamkelasi basham ya MIRI ke avale sal vaghT mikhast yekio seda kone 6 bar ghorboon sadaghe ash miraft o badtarin fohshesh " BAD " bood va akhare sal tahte ta'Cre ZAHRA BABAYI ke baghal dasTsh bood migoft " AVAZI " va MOFI ke hamishe neveshtane takalifemoono maDoone oon booDm chon oon hamishe too khoone minevesht o too madrese be ma midad ke beneVCm hatta akhare sal az rooye daftare ZISTesh copy gerefTm ke ye moghe az NOROUZI nomre kam nayarim !!!doostam ...

ZAHRA , SANAM , ADIB (z) , MARYAM ZARIN , RALI , hatta HEDIEH o MARYAM VAHEB ina ... ina behtarin doostaye man boodan , hastan va khahand bood va naboodan Pshe oona har rooz dare Dvoone taram mikone hatta fekre in ke ye roozi Dge tanha khaterate baghi moonde az HODA o AKHI o heibate KHERAD ro nemitoonam beBnam ravanim mikone man bedoone HODA o AKHI mimiram ki mitoone ye doostayi messe oona dashte bashe ? key man mitoonam 2bare ye doostayi messe oona peyda konam ?! chera man natoonestam too ROSHANGAR bemoonam ? too omram ye 3-4 nafari ro nefrin kardam ke ebaratand az :

1- Daniel Day-Lewis chon Oscar 2008 naghshe avale mard ro gereft !! (khodetoon befahmin chera nefrinesh mikonam :D)

2- Vanessa Paradis 

3-Faraj ollah Salahshour

4- SARKAR KHANOOME ANTAZERI MOSHAVERE SALE AVAL E DABIRESTANE ROSHANGAR

neveshte haye ZAHRA kheyli room ta'Cr gozasht ... ye zamani inja shooloogh bood boro Bayi dasht vali ta Drooz pooCde bood mikham 2bare laje AKHI ro darBaram o up konam are AKHI joon 2rose afsorde shoDm vali hanooz WORM too badanemoon moj mizane !!!


D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:D:

 

>
سلام

می خوام یه چیزی بگم که شایدم خیلیا باهاش موافق نباشن مخصوصا به قول مریم روشنگریای اصیل ضرب در 3 .

من وقتی رفتم به مصباح به یه نتیجه رسیدم که تنها اون بود که تونستم تو مصباح دووم بیارم ... و الا می شکستم ... واقعا می شکستم ...

این بود که مصباح سیاه یه چیزی بهم داد که روشنگر سبز و آبی بهم نداد ...

تو روشنگر همه یه رنگ بودن و ما نمی دونستیم  تو جامعه چقدر ادما هستن که ریا می کنن که شاید برسن به اون چیزی که می خوان ... چیزی که مطلقا برای اونا نیست ...

روشنگریا همه با معرفت بودن درحالی تو دنیا پرن آدمایی که از پشت خنجر رو تا دسته فرو می کنن تو پشتت چونکه درستی .... چون یه زمانی دوستشون بودی و الان می خوای رقیبشون بشی .... سر یه چیز کوچیک آنچنان ترور شخصیت می شی که باورت نمی شه " این هم انسانه ...؟

روشنگر اینارو به ما نداد ... نه روشنگر که اینارو بچه هایی که از اول می رن یه مدرسه ای که از پیش دبستان داره تا خود پیش دانشگاهی نمی فهمن ... و وقتی می رسن به دانشگاه می مونن " که اینام انسانن ...؟ "

و خدا رو شکر من این رو از مصباح گرفتم ... و تنها چیزی که از مصباح گرفتم .... وقتی برسم دانشگاه - انشاالله ( با "ش" غلیظ ) - تو انسان بودن عمده ایشون شک نمی کنم  فقط تو شعورشون شک می کنم . به شخصیتشون .

ولی هرجا برم می گم که خیلی چیزایی که الان دارم رو از روشنگر دارم که شخصیتم تو روشنگر شکل گرفت که هرجا برم حتی سیاه تر از مصباح  همینم . با همون شخصیت روشنگری که همه جا بارز هست . که هرجا بریم می فهمن ما یه چیزه دیگه هستیم . ( بچه ها کپل به همه تون اعتماد به نفس دادم برید حال کنید ...!)

که روشنگر تمام نمی شود تا وقتی ما هستیم ... تا وقتی شاگردان روشنگر هستند  ....

 

پی نوشت : راستی بچه ها ، ناظم  فرهنگ یکیه کپی برابر اصل خانوم حبیبی ... می گم کپی برابر اصل نه از اون کپی داغوناها اینو لیزری زدن .... همه چیش شبیه حبیبیه! حالت نگاش ... حرف زدنش ( البته اگه عصبانیش نکنی خیلی ملیح حرف می زنه ... تکرار می کنم اگه عصبانیش نکنی ..) . گیر هایی که میده که خوشبختانه من اصلا دم پرش نمی شم و رگبارش منو نگرفته ... هدی می گه ( و دوباره با هدی هم مدرسه ای شدیم ! ) داد میزنه نباش اون ورا ... اصلا از دم دفتر سرت رو بنداز پایی رد شو وقتی داره داد میزنه ...! خدا رو شکر که من با حبیبی رابطه خوبی داشتم ... انشاالله – "ش" غلیظ – با این یکی هم کنار بیام !!!!!

 

>
سال پنجم بود...روز آخر...آخرین زنگی که با خانم نظرزاده ی نازنین کلاس داشتیم...یادم هست که خانم نظر زاده کمی زودتر از صدای زنگ آزادمان گذاشت و راهی حیاطمان کرد،نفر اول از جایم پریده بودم و رفته بودم سمت در کلاس،اما صداهایی که از پشت سرم می آمد باعث شد نزدیک در بایستم و پشت سرم را نگاه کنم...یک لحظه نگاهم با نگاه خانم معلم نازنین تلاقی کرد،باور کنید یا نه آن نگاه هنوز یادم نرفته...اکثر بچه های دور خانم معلم حلقه زده بودند و آنهایی که دستشان رسیده بود هم پریده بودند و تقریبا آویزان گردن معلم شده بودند و خانم معلم به من نگاه کرده بود و خندیده بود...خواهش و التماس بچه ها بلند بود که :"خانوم تو رو خدا اسم کوچیکتون رو بگین!" هرچی معلم مذکور هم تلاش کرد که طفره برود که ولش کنند نشد و تا نگفت:"آمنه" بچه ها ولش نکردند...
*
همان روز آخر سال پنجم بود به گمانم...من از خرد داد سخن می دادم و ملیکا می زد توی سرم که "می ری اونجا کافر می شی!!"(البته لازم به ذکر است که مسلمان "تر" نشده باشم "کافر" نشده ام!! :دی) و خلاصه هر حرفی من را از آمدن به خرد منصرف کند که البته تاثیری هم نکرد...آن آخر کلافه شده بودم..گفتم:"بالاخره توئم که تا آخرش روشنگری نمی مونی...بالاخره واسه دبیرستان اینا مدرسه ت رو عوض می کنی!" فیس و افاده ای نمایشی از خودش نشان داد و با غرور جواب داد که:"نخیر!! من تا آخر آخرش توی روشنگری می مونم و هیچ کجا نمی رم!"خندیدم که:"حالا می بینیم!"
جواب داد:"می بینیم!!"
*
در کلاس های درس روشنگر نشستن برای من همان پنجم دبستان تمام شد و آن موقع نه خبری از حسرت بود و نه اندوه...من با شادی خرد را شروع کردم...حق بدهید به من...حق بدهید...سال پنجم به من خیلی سخت گذشت و به جرات می توانم بگویم که خیلی بیشتر از خیلی از شما به من سخت گذشت کدام یک از شماها مسئول شورش علیه خانم معاون عزیزتر از جان(نمی دانم ملیکا یادش هست که اجل معلق صدایش می زدیم یا نه) آن زمان شناخته شدید از طرف خانم مدیر؟؟ کدام یک از شما...بگذریم پشت پرده ها را نگویم بهتر است!
ولی امروز وقتی آلبوم عکس های راهنمایی روشنگر (به لطف هدی و چیزهایی که به امانت سپرده دستم و می تواند مطمئن باشد که علی رغم شوخی آن روزم در مدرسه به هیچ چیزش به جز عکسها نگاه نکرده ام و نمی کنم!!) و حجم امانتی های هدی را نگاه می کردم حسرت توی دلم جوانه زد...هرچند بی دلیل...چون جای من از اولش در خرد بود و اگر راهنمایی را بین شما می گذراندم نه به نفع خودم بود و نه به نفع بعضی از شما...ولی تبریک می گویم...واقعا تبریک دارد چنین دوستی هایی...
حالا از اصل مطلب پرت نیفتم...حالا هم که همان ملیکایی که گفته بود:"می بینیم" از روشنگر خداحافظی کرده و "فرهنگ"ی شده...حالا "دیدی" ملیکا؟؟ P:
*
گذشته از این ها و ماجراهای من و شما...وقتی  شنیدم روشنگر برای خانم بیانی عزیز هم دارد تمام می شود دلم گرفت و خودمانیم بفهمی نفهمی هم بسیار ترسیدم...امیدوارم که این بار هم مثل قبل این "شنیده" واقعیت نداشته باشد...درک کنید لطفا...شاید این بی تابی من به نظر شما مضحک بیاید اما...احساس گناه می کنم...از اینکه قول داده بودم به دیدنشان بروم نرفتم و چهارسال از آخرین باری که این معلم عزیز را ندیده ام می گذرد و دلم حسابی تنگ شده است...اگر برحسب اتفاق شما روشنگری ها به شخص مذکور برخوردید سلام من را بسیار بسیار برسانید...!!
*
بی ربط: به قول زهرا اینجا "لطفا از مسائل سياسي بپرهيزيد!"

 

>
دقت كردين ديگه به وبلاگمونم سر نمي زنين؟ فك كنم وبلاگمون تبديل به نفت شده...!

بچه ها نذارين مدرسه ، درس، دوستاي جديد باعث شن ما از هم دور شيم...نذارين مثل "نو كه مياد به بازار..."راجع به ما درست دربياد...! دلم واسه همتون تنگيده...نمي خوام شماهارو از دست بدم...نمي خوام قوانين مسخره ي زندگي منو از دوستاي عزيزم جدا كنه... چرا نمياين دوباره وبلاگمونو پر شور اداره كنيم؟ يادتونه اون اولا واسمون نظر گذاشته بودن اينقدر زود به زود پست نذارين؟! حتي چند بار تو يه روز دو تا پست مي ذاشتيم! هدي و حورا و مريم كتاب مي ذاشتن به جاي پست! اون وقت الان بعد از گذشت سه ماه ونيم ، هيچ كس يه سر كوچولو به اين جانمي زنه... بچه ها من دلم گرفته  از همه ي اتفاقات اين چند وقته! اون از مسائل سياسي و كشته شدن هم وطنام، اون از رفتن دوستام ، اين از وضع وبلاگمون و حالا هم افتادن هواپيما ي كاسپين و كشته شدن يه سري انسان كه توشون بچه هايي هم سن و سالاي ما بودن! خونوادشون چه مي كشن؟ دارم مي پكم !!! تو رو خدا يكي يه پس درس حسابي بذاره! نمي دونم يه پستي راجع  به خودمون نه اتفاقات بيرون و ... يه خاطره يه اظهار نظر! تو رو خدا...! لطفا از مسائل سياسي بپرهيزيد!

                    اين بار بيشتر از هميشه :

                                                  به اميد ظهور!

 

>
پاشین بیاین مدرسه ی ما نمایشگاه !!!

چهارشنبه۱۶/۲/۸۸  ساعت ۱۰ تا ۶ بعد از ظهر

 

>
 

می گویند نامه ای بنویس به آقایت .... به مولایت ... به آنکه حاضر است و همگان ناله از غیبتش می کند ...

می گویم نمی شود ... مگر قلم چقدر تحمل دارد؟ مگر ورق چه گناهی کرده است که بارها باران کلمات بر سرش و ببارند وقتی نه سرپناهی داشته باشد و نه امانی برای گریستن ... ؟ اما چه کنم که هم قلم عاشق است اما ورق دیوانه باران ...!

 

آقای من !

کجایی که قلم ها بغض کرده اند و و نمی دانند آنچه بر دل کاغذ حک می کنند به آتش می کشد قلب کاغذ را، خم می کد کمر سطور را ، نابود می کند معنای مقدس کلمه را ...

آقای من !

کجایی که دیگر شمع ها اشک نمی ریزند ؛ ضجه می زنند وجود پروانه را ... تقلا می کنند طواف پروانه را .... آب می شوند در نبود پروانه ها... نمی دانند پروانه ها رابه جرم زیبایی به میخ کشیده اند ... که اگر هم بدانند بودشان در یک لحظه نبود می شود و نورشان در یک لحظه بی نور ...

آقای من !
بگویم برایت از دیوارها ؟ بگویم ترک های زجر ، صورتشان را چه پر چین و چروک کرده است ؟ بگویم که ناجوانمردی کمرشان را شکسته است و گاه و بی گاه آوار می شوند بر سر خوبها ؟ و بدها چه وقیحانه تقدیر را بهانه می کنند و بی شرمی خودشان را انکار ؟

آقای من!
باران چه گناهی کرده است ؟ چه نیازی است ببارد وقتی چشمان آفتاب هم گریان است ؟ چه نیازیست عطش خاک را برطرف کند وقتی سنگ ها راه گلویش را بسته اند ؟ چه نیازیست زمین انسانهایی را بارور کند که اگر " نان" شان را هم برعکس کنی " نان" نمی شود ؟*

آقای من ! می دانم که می دانی سالهاست فاتحه ای برای لاله های شهیدت نخوانده اند! که آنقدر سرگرم شده اند که حتی نیم نگاهی هم به قبرستان لاله های خونینت نمی اندازند ... می دانم که می دانی ...

آقای من!

چرا نمی آیی ؟ مگر خورشید پشت ابر نیستی؟ چرا این آسمان ابری را صاف نمی کنی ؟ به خدا کور شده ایم از این بی آفتابی! چشم هامان دیگر خوبی ها را نمی بیند ! فقط گاه گاهی در روزنامه ها می خوانیم :

" ... فردی دیگر کورسوی نوری از آسمان دید و به سوی او شتافت .. "

...یا حق

 

>