میهمان خوان ساده و بیرنگ و آبم شدهاید و من بیچیزم. گمان نمیبردم اما که میهمانان خوان واژههام، به دستهام چشم دوخته باشند، اما زبان از کاستی سفره، نه... گله از کمی، رسم هیچ کجا نیست... شکایت از دستهای خالی میزبان قاموس چشم و دلِ سیرِ چون شما میهمانانی نیست ها... قصوری اگر هست، به چشمهام ببخشایید و عرق ننشانید بر پیشانی این بیطالع و شکوه نکنید از کفین خالی از کلماتم که نم کشیده هر چه در این یک دو سال کِشته بود... میزبان از این هوای سنگین شرمساری، از سفرهی فقیرانهاش خیزیده پشت فرصتِ نداشته... میزبان نخواسته که این همه کم گذاشته باشد –که نفرین بر او اگر دریغ کرده باشد از میهمانانش-... میزبان از خوانِ –ای کاش اصلاً نداشته که شرف داشت به این کم داشته- ی نان و نمکینش پناه آورده به عطای نگاهان بیمنت، که کاش پذیرای این کاستی باشند...
همین بود تمام حرف... همین بود که دستهایم خالی است. بر میآید از مرامتان انتظار اگر، صبر... امان برای فرصتی کوتاه –قدر یک عمر ناقابل-... مانده تا ذوب این انگشتهای منجمد... اگر هم که نه، چشم ببندید و از این ضیافت بیرون شوید و بیش، مرنجانید صاحبخانه را.
ت.م (ته مانده): این خانه سوت و کور شده. کسی، کاری، نوشته ای، صدایی.
خسته بودم. حسابی خسته و همهی این روزها با تلاش خسته میشوم و بیش از هر وقت دیگری فرصت فکرکردنهام حرام کارهای دیگر میشوند اما... از پس روزی پرکار توأم با تلاطم ذهنی، قصد خواب میکنم و سر به بالش میگذارم. خوشم میشود از این آرامش نسبی. ساعت درست دو و هفت دقیقهی نیمه شب است. سر به بالش میگذارم و ایمان دارم از خستگی روزم و میدانم که به دقیقه نمیکشد از هوش رفتنم. چشم بر هم میگذارم و...
-...-
حس غریبی گلوگیرم میشود. انگار دانهی حزنی از اندوههای "قدیم" با دستهای گذشته، میان گلویم کاشته میشود و به محض جا گرفتن، ریشه میدواند و رشد میکند و عجیب سرعتی دارد این گیاه... گویی که لحظه به لحظه قد میکشد. آرام آرام بلند میشود و ساقه میگیرد و برگ میدهد و پیچکوار، محاط گلویم میشود و تاب و پیچ میخورد و بالا میرود و شاخه های چوبی میدهد و برگهاش دوچندان میشوند. چیزی شبیه لوبیای سحرآمیز داستان کودکی، و من، آسمان گلوگیر این گیاه بیوقفه در حال رشد و تکیهگاه این برگهای پرپیچ و تاب، تاب، تاب... میشناسم طعم این "بارور" درخت خودروی راه نفسم را... لعنتی بغض است... بغض است که نادانسته و بیگاه، سراغ مزرع هماره حاصلخیزش آمده و ریشه دوانیده و پروار شده و بار داده و رهایش که کنم، میدانم که آمده شیرهی نفسهام را بمکد و بال و پر بگیرد و راه نفس ببندد و من میمانم و از همان بغضهایی که تنها راه دعا میبندند و بی/چا/ره میکنند... شناور در آسمان و زمین...
راه نفسم تنگ میشود. خوابم و میدانم که خوابم و نمیدانم چهام است که اینجور سخت میشود نفس کشیدنم. خوابم و هر لحظه سختتر میشود و نفس نفس میزنم و فایده ندارد و وادار میشوم که خواب بشکنم و بیدار شوم و نفس بکشم. چشم باز میکنم و تقلا میکنم برای یک دمِ درست و درمان. نمیتوانم. وحشت میکنم و دست به گلو میبرم که بدانم چهام شده. هیچ چیز تغییر نمیکند و دیگر به گمانم صورتم کبود شده از این بینفسی... وحشتزدهی اتفاقم، که ناگاه بیاختیار چانهام میلرزد و لبهام جمع میشود و یک خیسی داغی از گوشهی چشمم پایین میسرد... به محض این سنگینی بارانده (شده)، انگار که آن بغض گنگ گس، راهی به بیرون یافته باشد، کوچک میشود و شاخ و برگهاش میریزند و میوههای آبدار و بیرنگش از چشمانم زمین میافتند... راه نفس باز میشود و فراختر دم میدهم داخل ریههام و من هرگز این همه نفس نکشیدهام... انگار که بخواهم حجم تمام هوای این زمین را به ریه بکشم... دلم میگیرد از این همه بغض و وحشتزدهام. بدمستی میکنم از پس بغضِ شکسته... باز سر به بالش میگذارم و خفه زار میزنم و من خوب یاد گرفتهام سکوت زار بزنم... دشت اول خوب میبارم که برکت داشته باشد این میوههای رسیده و از ثقل اندوه، تاب شاخه نیاورده...
ساعت دو و پانزده دقیقه... هشت دقیقه و این همه تلخی؟ رحم کن... رحم.
ت.م (تهمانده): کوچک من! دفترهای نقاشی همیشه برای درختهای تو کوچکند و کم. غصه نخوری ها... جای دیگری برگ میدهند و شاخه میکشند این درختها...
ت.م۲: از آن نوشته های پوسیده است. مال قدیم ها. یکی بیاید این ها را سامان بدهد. خسته ام از همه شان. خسته تر که با این همه نومیدی شروع می شود متن. متعجبم از این همه خستگی اش. به هر حال نباید فضا را به این حال و هوا می کشاندم. داشت می پوسید آخر. به مرحله ی تجزیه رسیده بود.
او که می رود نمی داند...
اما او که بدرقه می کند...
می داند
کاسه ی آب معجزه نمی کند*
بچهتر که بودم، وحشت داشتم از مطب و دکتر و باقی متعلقات این چنینی. به گمانم خیلی نباید دور از ذهن باشد که چرا. بالاخره هر بچهای، اگر سر سوزن عقلی داشته باشد خیلی آمپول و این چیزها را خوشایند نمیداند. با این همه، من بین همهی "بد آمدن"ها، از این چیزها "بیزار" بودم. میفهمی؟ بیزار! خدا مریضی نصیبم میکرد، عذاب زمینی بودم برای مامان و بابا، بس که گنداخلاق میشدم و زبان نفهم. دکتر که ابداً نمیرفتم. دیگر به حال موت که میرسیدم، والدین گرامی با کلی خواهش و التماس و آخرش هم کتککاری، کت بسته میبردندم دکتر. عموماً هم سرماخوردگی بود مرضم. خلاصه که پیش دست طبیب که مینشستم، بغض میکردم و زیر لب خدا خدا، که فقط شربت و قرص بنویسد. اسم پنی سیلین که میآمد، با همهی غرور بچهگانهام، بیهوا اشکم درمیآمد و باز با همان غرور بچهگانه، تند و تند اشکم را پاک میکردم مبادا طبیب اشکم را ببیند و لبم را گاز میگرفتم مبادا صدای زاری ام را بشنود...
خلاصه که از در اتاق طبیب که میآمدم بیرون، آبرو و همه چیز را کنار میگذاشتم و دیگر زاری میکردم و جیغ میزدم و چادر مامان را میکشیدم و به شکم بابا مدام مشت میزدم. آخر بابا و مامان، با همهی این که یک جورهایی خودشان باعث و بانی آن آمپول دردناک میشدند برایم، آن لحظه تنها پناه بچگیام بودند و شرم نمیکردم که غرورم جلویشان بشکند و چشم در چشمشان اشک بریزم و بهشان بد و بیراه بگویم. همهی این کارها هم به خاطر درد آمپول بود. خصوص که آمپول پنی سیلین بود و هر دفعه هم تست داشت و پوستم را که خیلی نازک بود، میسوزاند و خود آمپول هم که دیگر نوبرش بود.
دبستان که خواندیم پنیسیلین، حاصل کارهای فلمینگ بوده، آن قدر فحش بهش دادم و نفرینش کردم که میدانم سر پل صراط که چشم در چشم شویم و بفهمد که نیمی از عذابهایش به خاطر نفرینهای من بوده، خیره نگاهم میکند و پشت دستش را داغ میکند که دیگر از این اکتشافهای به درد بخور نکند و آه مردم را نخرد!
همهی این ها را گفتم که به این جا برسم. بعد از آن پروژهی عظیم آمادهسازی من برای این کار، لحظات آخر که میشد و روی تخت خوابیده بودم که خانم تزریقاتی –که به مثابهی گودزیلای همعصر بود برایم- زهرش را بهم تزریق کند و از گریه و ترس که نفسم داشت بند میآمد، مامان مدام دست لای موهایم میکشید و آرامم میکرد و میگفت: "نترس مامان جون... نه... نه... جونم مامان؟ جونم؟ گریه نکن سارا جون... به خدا منم گریه میکنما... الهی فدات شم... ساراجون، مامان آروم بگیر زود تموم میشه..." دیگر لحظههای نهایی که میرسید و دستم به جایی بند نبود، برای دلخوشیام، با چشمهای قرمزشده و صورت خیسی که چسبانده بودم به بالش روی تخت اتاق تزریقات، با هق هق از مامان می پرسیدم: "مامان بگو آروم بزنه ها توروخدا... خیلی درد داره مامان، نه؟" و مامان که حالا دیگر خودش هم کلافه شدهبود و داشت از زجر من، اشکش درمیآمد، میگفت: "نه مامان جون... یه کم درد داره همهش..." کمی درد داشت و خلاصه از بعدش نپرس چه حالی میشدم با همین "یه کمی" دردش... دردِ دروغ گفتن مامان را هم اضافه کن بر همهی اینها که گفته بود "یه کمی" درد دارد، فقط "یه کم" و نه بیشتر...
اصل مطلب همین بود.
سرتان را درد نیاورم. گفتم که بگویم یادم می آید از همان بچگی، هر وقت از کسی می پرسیدم چیزی درد دارد یا نه، جواب طرف تا ته خط را برایم روشن می کرد. اگر می گفت: "زیاد!" این یعنی برو وقت ما را نگیر! یعنی اصلاً فکرت را هم مشغولش نکن. دردش به لحظه نمی کشد. اما امان از وقتی که جواب طرف با لحن آرام کننده ای، قریبی به این مضمون بود که:"نه خیلی... یه کم درد داره..." این یعنی خدا به دادت برسد. از آن دردهایی است که تا مغز استخوانت فرو می رود و حالا حالاها هم بیرون بیا نیست... نه فکر کنی فقط درد ها... هر فعلی که بودش را نفی می کردند و بر نبودش آرامکی و دزدکی، تأکید، همین بود... همین هست...
***
حالا من همان بچه ام. همانی که ازت پرسید برمی گردی یا نه، دست روی سرش کشیدی و گفتی زودِ زود. آمدم بگویم دیگر خام حرف هایت نمی شوم. این بار که گفتی زود زود برمی گردم، دانستم چه می گویی. فریب هایت را از بر شده ام. کور خواندی. نمی گذارم بروی. دستت را می گیرم و می ایستانمت دم در، می روم قرآن و کاسه ای آب می آورم... آخر این سفری که ازش می گویی و قرار است زود برگردی، "من" می دانم ناکجاآباد است و برگشتت با خدا...
ت.م (ته مانده): تکه ی ادامه ی آخرش بود ها، پر از عناصر تکراری. تکراری برای خودم و شاید یک دو نفر دیگر. اصلش برای جای دیگری بود و همین شد که گذاشتم بماند سر جای اصلی اش. یعنی حالا حذف شده از متن. همین کفایت می کند به گمانم!
ت.م۲: شاید مال سه چهار ماه پیش. یادم نیست. بس که می مانند این نوشته ها و سامان و سر نمی گیرند. تازه خوب بود که این یکی، با چنین مضمونی، زیاد حوصله نمی خواست؛ گرنه که حالا حالاها معلق بود. نیمه ویرایش شده. حوصله نداشتم خب!
*مال من نیست مسلماً. خالقش را هم نمی شناسم -حتی به اسم-. از "گودر"جایی خواندم.
بابا دخترا یه همتی یه کار مضاعفی ... چی کار می کنین با خودتون ؟! همش من و حورا باید بیایم وبلاگو از پوسیدگی نجات بدیم ؟! بابا لعنت ... این چه وضعیه ؟! باید به خاطر این اخلاقتون خجل باشین !!!! مریم که تو وبلاگ خودشم 5-6 خط می نویسه ازش انتظاری نیست ، هدی کلی تلاش کرده بعد از 2 ماه که یه خط یه خط آپ می کرده سفرنامه نوشته ، زهرا جونم که از دوستای ناباب (دو مورد بالا !!!) تأثیر پذیرفته و لعنتی شده !!!!! فقط من و حورا جوووووووووووووووووووونیم که به فکر زنده موندن این وبلاگ تاریخی و این دوستی عمیقیم ... بسه دیگه بریم سر اصل مطلب (ولی خدایی این آخریا فحش خور همتون ملس شده D:)
اول واستون چند تا کلمه می نویسم که بچه های کلاس ما از توی کتب درسی درآوردن و برای فحش دادن به کسی ازشون استفاده می کنن !!!! خدایی کلمات بسیار سوژه ای هستن ... حالا همشونو با توضیحاتشون براتون می نویسم :
1- دانزیگ -> قسمتی از آلمان که بعد از جنگ جهانی اول به لهستان داده شد و هیتلر سر جنگ جهانی دوم اعلام داشت که : ما خواستار دانزیگ هستیم !!!
2- یاردانگ -> یه پدیده ی جغرافیایی در بیابان D:
3- گاردان -> (حقیقتش اینو یادم نمیاد از کجا آوردیم !!!!)
4- چهارپاره -> خودتون می دونین که یه قالب شعریه D:
5- سر گور اوزلی -> همون آقایی که عهدنامه ی گلستان رو با عباس میرزا بست (به قول خودم از بس کنج عزلت می گزیده اسمش شده اوزلی D:D:D:D:)
6- اِچمیازین -> یکی از جنگ های عباس میرزا با روسیه
7- گالیگولا -> نمایش نامه ی برادر آلبر کامو D: (قحطی اسم بوده گویا ... )
8- تباین -> ممکن است دو مفهوم از نظر محدوده ی مصادیق به گونه ای باشن که هیچ مصداق مشترکی نداشته باشند (از کتاب منطق استخراج شده)
حواستون باشه این حرفا رو به کسی نزنین چون خوب نیست ... همیشه یادتون باشه که دختر باید مؤدب و سنگین باشه D:
چندتام سوتی از شروع ترم دوم :
صبا : انیشتنگ !!!! 27/دی
صبا به شامل گفت مشتمل 27/دی
مهدیس : کشتی گیرنده !!! 27/دی
صبا مهشید جان رو خوند همیشه جان !!! 27/دی
صبا خطاب به من : این شالگردنو مامانت بافتی ؟! 27/دی
اسماء می خواست تاریخو بپرسه گفت : امروز ساعت چنده ؟! 28/دی
خانم عابدینی : اگه بخوایم اینجوری بگیم نمی تونیم بگیم !!!! 28/دی
مهدیس اصلاندوز رو خوند : اصلا نَدوز 30/دی
مریم می خواست بگه " ولی والیبالش خوبه " گفت : وَلیبالش خوبه !!!!!! 2/بهمن
خودم می خواستم بگم اینا که انقدر زشتن به چه امیدی زندن ؟! گفتم : اینا به چه امیدی زشتن ؟!؟!؟!؟!؟! ( سر بازی ایران-کره جنوبی ... البته خانم ها دقت داشته باشید که همیشه استثناء وجود داره (; استثناء های کره ام زیادی استثنان ... به خصوص مین هو جان و دبل اس ( SS501 ) عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم ، پس استفاده ی ابزاری نکنین ... ) 2/بهمن
بسه دیگه ... حال کنین ... به جان هدی که رفیق گلمه و قل عزیزم که جیگرکمه دیگه آپ نمی کنم تا یکیتون نیاد اینجا اظهار وجود کنه ... آفرین ... نیاین همتون اچمیازین این ... پس دخملای خوبی باشین ...
فعلاً
بای
خوبین ؟! اومدم فضای غم وبلاگ رو عوض کنم ... هیشکیم که از من بی کارتر نیس گفتم که این مسؤولیت سنگین رو خودم به عهده بگیرم و ... همین دیگه !
دیگه چه خبر ؟! خوش می گذره ؟ ... بذارین چند تا سوتی بنویسم حال و هواتون عوض شه ...
1-معلم جغرافیمون به حضرت موسی گفت حضرت فرعون D:
2-یکی از دوستان ( مریم اخوان ) به اضافه ی استعاری گفت اضافه ی اضطراری !
3-مهدیس : بغض تو چشام جمع شده بود !!!
4-یکی از دوستان ( صدف ) به باران اسیدی گفت باران سربی
5-نیلوفر می خواسته بگه از پیاده رو برین گفته از پذیرایی برین !!!
6-قلم تو کتاب تاریخ اعلامیه ی بالفور ( balfor ) رو خوند اعلامیه بِالفور ( belfor )
7-من : جمله ی سیاست ما عین دیانت ما و ... از کی بود ؟! کیمیا: چمران !!! ( واسه من اسم اتوبان می گه !!! )
8-فاطمه می خواست بگه وارونگی دما گفت دَوَران هوا !!!
9-به کیانا SMS زدم می گم شماره ی نفیسه رو بهم بده شماره ی خودمو واسم SMS کرده !!!
10-مهناز می خواست بگه جنگ جهانی دوم همرو با هم قاطی کرد گفت جُوُِِم !!!
11-صدف به معلم جامعه شناسیمون دستمال داد خانم به صدف گفت دستت درد نکنه صدف گفت نوش جان !
12-نغمه داشت داد می زد مهناز برگشت بهش گفت : آروم فریاد بکش !!!!
13-خانم عابدینی داشت می گفت منفی رو به صورت می دیم گفت منفی رو به مثبت می دیم !!!
14-صبا تو برگه ی امتحانی عربی معنی خاب ( ناامید شد ) رو نوشته قابلمه !!!!
15-صبا : از چند نمره اس ؟ بچه ها : درصدیه . صبا : از 100% ـه ؟!
16-کتی به تاکی واکی گفت واکمن !!!
17-سپیده به بینابین گفت بنیامین !
18-فاطمه می خواست بگه مگه من آدم آهنی ام گفت مگه من آهن ربام !!!
19-معلم فلسفه - منطقمون داشت حاضر غایب می کرد گفت : صبا ؟ نیلوفر گفت : سلام !!!
بسه دیگه رفقا .. همه ی این سوتیا تو سال تحصیلیه جدید و در دو ماه گذشته داده شده همشو تاریخ داره ولی حال نداشتم بزنم تاریخشو ... به بزرگی خودتون ببخشید دیگه ! رفقام کلکسیون اند نه ؟! خیلی دوسشون دارم ... بگذریم ...
راستی به نظرتون بهترین سوتی کدومه ؟! حتما" بگید می خوام ببینم کدوم یکی از همکلاسیام از همه داغون تره D:
شماهارم دوس دارم حتی روشنگریا رو D: نه خدایی ... دلم واسه همتون تنگ شده و به امید دیدار h-:
" />دلم واسه همتون تنگیده کلییییییییییییییییییی. می گم من از "ندا منیبی" خبر ندارم.از خیلیای دیگه هم خبر ندارم. من کلا خبر ندارم. نه از دیگران و نه حتی از خودم. ببخشید دارم چرت میگم. دوستون دارم کلی....احساساتم زده بالا نافرم.
ـ حورا جان شرمنده که نتونستم تولدتو تو وبلاگ بتبریکم! روزای آخر مدرسه رو یادته؟ هر سال یه بلایی سرم می آوردی ولی من همیشه عاشق اون روزا بودم. عاشق اون بلاها. عاشق لحظه هایی که دختر کوچولو بودیمو باهم (کل پایه) سنجاب بازی می کردیم!
ـ ملیکا امروز سر دینی خانم نافذکلام عکس مومیایی فرعون زمان حضرت موسی رو نشون داد و داشت یه چیزی تعریف می کرد...سر کلاس کلی یادت کردیم! دل هممون واست تنگیده!
ـ دخترخاله بی معرفت چه طوره؟ حالا دیگه باید گوشی رو از مامانم بدزدم تا بتونم باهات بحرفم؟ یادته مو هاتو مسری می زدی؟ یادته کلاس کاردستی و نقاشی رو؟ اون وقتایی که موهات بلند بودو اونارو با اون کش آبیه می بستی٬ احساس می کردم قشنگ ترین مو های دنیا رو داری!
- مریم دوم که بودیم همیشه منتظر بودم زنگ تفریح بخوره٬ باهم بریم حیاط بحرفیم. وقتایی که بارون می اومد و بدون چتر زیرش راه می رفتیم پر می کشیدم!
- سارا نمی دونی چقدر از اینکه دنبالت می دویدم لذت می بردم. سال اولو یادته؟ لطفا هر چی یادته بگو.
- من از سارا جلالی ندا منیبی مینا نوری و کلی از بچه ها بی خبرم. هر کی خبری داشته بگه لطفا.
ولی در عوض تا دلتون بخواد از فاطمه مانی فر خبر دارم. این قدر سر کلاسا با هم می گیم می خندیم. جاتون خالی.
راستی نظرتون چیه یه نظر سنجی راجع به معلما ی هر سالمون را بندازیم؟
خدا نگهدارتون و به امید ظهور!
اومدم امروز ( امشب ) قسمت دوم سوتی ها رو بنویسم و البته نباید تشویق های سارا و کتی عزیزم رو در این فعالیت شهادت طلبانه نادیده گرفت D: ( آخه خیلی خوابم میاد ) بگذریم ... می ریم سراغ سوتی ها ...
11- یکی از دوستان کَمبود رو خوند کُمبود !
12- ( این سوتی نیست ) معلم آمار ما از اونجایی که خیلی خفنه به سیزده میگه سینزده !و به ششصد می گه شِصّد !
13- سر کلاس تاریخ ، کیمیا ، نفیسه رو گاز گرفت و معلم تاریخ به به کیمیا گفت : مگه تو گربه ای ؟!
14- معلم تاریخ ادبیاتمون گفت : حالا هرکی نظری داره بگه . کیمیا دستش رو بالا کرد . معلممون با خشانت گفت : کی نظر تورو خواست ؟!
15- تو کلاس مشکات 2 یه مگسه داشته ویز ویز می کرده ، معلم ادبیاته برگشته گفته : این کیه ؟!
16- معلم کامپیوترمون داشت حاضر - غایب می کرد . گفت : رزمجو ؟ یکی از بچه ها گفت : غایبه ! معلممون گفت : شمایی ؟!
17- قل اومد بگه : اینا رو می خوری چاق می شی مانتوت جر می خوره ( آخه کنار جیب مانتوی من پاره شده بود ) گفت : اینا رو می خوری چاق می شی مانتوت ترک برمی داره !!!
18- این سوتی هم از آن یکی از معلم هاست که از قضا خواهر حورا دراومده D: خانم زاغری به پارمیس گفتن پاتریس !!!
19- یکی از دوستان داشت درباره ی ردکارپت فیلم رابرت پتینسون حرف می زد ، اومد بگه رد کارپت فیلم رابرت ، گفت رد کارپت فرش رابرت D:
20- قل : جمع مکسر سالم !!!!!
21- مریم تخت جمشید و نقش رستم رو با هم قاطی کرد گفت تخت رستم !
22- اسماء : چقدر تو چشم سقّ سیاه داری !!!
23- نیلوفر : خودم از گوش بابام شنیدم !!! 89/1/16
24-اسماء اومد بگه ما خیلی مصّر ایم ... گفت ما خیلی مسرور ایم 89/1/28
25- نیلوفر داشت به همه شکلات تعارف می کرد ، نکو هم داشت با مریم حرف می زد ، نیلوفر به نکو شکلات تعارف کرد ، نکو گفت : سلام !!!!! 89/2/2
26- یکی از دوستان به خنده ی عصبی گفت شادی عصبی ! 89/1/29
27- معلم آمار : نماد سیگما یه نماده !!!!! ( ما انتظار داشتیم چیز دیگه ای باشه D: )
28- اسماء : من از دیروز صف گذاشته بودم !!!!!
29- اسماء اومد بگه خیلی زود خوب می کنه گفت خیلی خوب زود می کنه 89/1/29
30- این چند تا سوتی پشت سر همه ... یه جورایی یه رکورده که اسماء و قل به ثبت رسوندن :
اسماء : خانم ، چرا اینجا بعد از x ، ایکسما ( منظورش سیگما بود ) اومده ؟!
قل می خنده !
اسماء خطاب به قل : همش تقصیر توئه که تمرکز منو اذیت می کنی !!!
قل : به من چه تذکر تو اذیت می شه !!!!!
سوتی شماره 30 سر زنگ آمار و در تاریخ 89/1/18 داده شده !!!
خب ... واسه امروز بسه دیگه ! ایشالا بقیشو بعدا" می نویسم ... حالا می رم بخوابم !
فعلا" ... بوس بای !
نظر بدین دیگه ... بی تربیتا !!!
راستی محض یادآوری خاطرات رفتیم سری بزنیم به چیزهایی که نوشته بودیم، بلا نسبت شما حالمان از خودمان بهم خورد. فعلا ً آن ها را هم ثبت موقت کردم که موقتا ً بیش از این حالم از خودم بهم نخورد.