تبليغاتX
روشنگریا ...!

میهمان خوان ساده و بی­رنگ و آبم شده­اید و من بی­چیزم. گمان نمی­بردم اما که میهمانان خوان واژه­هام، به دست­هام چشم دوخته باشند، اما زبان از کاستی سفره، نه... گله از کمی، رسم هیچ کجا نیست... شکایت از دست­های خالی میزبان قاموس چشم و دلِ سیرِ چون شما میهمانانی نیست ها... قصوری اگر هست، به چشم­هام ببخشایید و عرق ننشانید بر پیشانی این بی­طالع و شکوه نکنید از کفین خالی از کلماتم که نم کشیده هر چه در این یک دو سال کِشته بود... میزبان از این هوای سنگین شرمساری، از سفره­ی فقیرانه­اش خیزیده پشت فرصتِ نداشته... میزبان نخواسته که این همه کم گذاشته باشد –که نفرین بر او اگر دریغ کرده باشد از میهمانانش-... میزبان از خوانِ –ای کاش اصلاً نداشته که شرف داشت به این کم داشته- ی نان و نمکینش پناه آورده به عطای نگاهان بی­منت، که کاش پذیرای این کاستی باشند...

همین بود تمام حرف... همین بود که دست­هایم خالی است. بر می­آید از مرامتان انتظار اگر، صبر... امان برای فرصتی کوتاه –قدر یک عمر ناقابل-... مانده تا ذوب این انگشت­های منجمد... اگر هم که نه، چشم ببندید و از این ضیافت بیرون شوید و بیش، مرنجانید صاحب­خانه را.


ت.م (ته مانده): این خانه سوت و کور شده. کسی، کاری، نوشته ای، صدایی. 

 

>

 

خسته بودم. حسابی خسته و همه­ی این روزها با تلاش خسته می­شوم و بیش از هر وقت دیگری فرصت فکرکردن­هام حرام کارهای دیگر می­شوند اما... از پس روزی پرکار توأم با تلاطم ذهنی، قصد خواب می­کنم و سر به بالش می­گذارم. خوشم می­شود از این آرامش نسبی. ساعت درست دو و هفت دقیقه­ی نیمه شب است. سر به بالش می­گذارم و ایمان دارم از خستگی روزم و می­دانم که به دقیقه نمی­کشد از هوش رفتنم. چشم بر هم می­گذارم و...

-...-

حس غریبی گلوگیرم می­شود. انگار دانه­ی حزنی از اندوه­های "قدیم" با دست­های گذشته، میان گلویم کاشته می­شود و به محض جا گرفتن، ریشه می­دواند و رشد می­کند و عجیب سرعتی دارد این گیاه... گویی که لحظه به لحظه قد می­کشد. آرام آرام بلند می­شود و ساقه می­گیرد و برگ می­دهد و پیچک­وار، محاط گلویم می­شود و تاب و پیچ می­خورد و بالا می­رود و شاخه های چوبی می­دهد و برگ­هاش دوچندان می­شوند. چیزی شبیه لوبیای سحرآمیز داستان کودکی، و من، آسمان گلوگیر این گیاه بی­وقفه در حال رشد و تکیه­گاه این برگ­های پرپیچ و تاب، تاب، تاب... می­شناسم طعم این "بارور" درخت خودروی راه نفسم را... لعنتی بغض است... بغض است که نادانسته و بی­گاه،‌ سراغ مزرع هماره حاصلخیزش آمده و ریشه دوانیده و پروار شده و بار داده و رهایش که کنم، می­دانم که آمده شیره­ی نفس­هام را بمکد و بال و پر بگیرد و راه نفس ببندد و من می­مانم و از همان بغض­هایی که تنها راه دعا می­بندند و بی/چا/ره می­کنند... شناور در آسمان و زمین...

راه نفسم تنگ می­شود. خوابم و می­دانم که خوابم و نمی­دانم چه­ام است که این­جور سخت می­شود نفس کشیدنم. خوابم و هر لحظه سخت­تر می­شود و نفس نفس می­زنم و فایده ندارد و وادار می­شوم که خواب بشکنم و بیدار شوم و نفس بکشم. چشم باز می­کنم و تقلا می­کنم برای یک دمِ درست و درمان. نمی­توانم. وحشت می­کنم و دست به گلو می­برم که بدانم چه­ام شده. هیچ چیز تغییر نمی­کند و دیگر به گمانم صورتم کبود شده از این بی­نفسی... وحشت­زده­ی اتفاقم، که ناگاه بی­اختیار چانه­ام می­لرزد و لب­هام جمع می­شود و یک خیسی داغی از گوشه­ی چشمم پایین می­سرد... به محض این سنگینی بارانده (شده)، انگار که آن بغض گنگ گس، راهی به بیرون یافته باشد، کوچک می­شود و شاخ و برگ­هاش می­ریزند و میوه­های آب­دار و بی­رنگش از چشمانم زمین می­افتند... راه نفس باز می­شود و فراخ­تر دم می­دهم داخل ریه­هام و من هرگز این همه نفس نکشیده­ام... انگار که بخواهم حجم تمام هوای این زمین را به ریه بکشم... دلم می­گیرد از این همه بغض و وحشت­زده­ام. بدمستی می­کنم از پس بغضِ شکسته... باز سر به بالش می­گذارم و خفه زار می­زنم و من خوب یاد گرفته­ام سکوت زار بزنم... دشت اول خوب می­بارم که برکت داشته باشد این میوه­های رسیده و از ثقل اندوه، تاب شاخه نیاورده...

ساعت دو و پانزده دقیقه... هشت دقیقه و این همه تلخی؟ رحم کن... رحم.


ت.م (ته­مانده): کوچک من! دفترهای نقاشی همیشه برای درخت­های تو کوچکند و کم. غصه نخوری ها... جای دیگری برگ می­دهند و شاخه می­کشند این درخت­ها...

ت.م۲: از آن نوشته های پوسیده است. مال قدیم ها. یکی بیاید این ها را سامان بدهد. خسته ام از همه شان. خسته تر که با این همه نومیدی شروع می شود متن. متعجبم از این همه خستگی اش. به هر حال نباید فضا را به این حال و هوا می کشاندم. داشت می پوسید آخر. به مرحله ی تجزیه رسیده بود.

 

 

>

او که می رود نمی داند...
اما او که بدرقه می کند...
می داند
کاسه ی آب معجزه نمی کند*

بچه­تر که بودم، وحشت داشتم از مطب و دکتر و باقی متعلقات این چنینی. به گمانم خیلی نباید دور از ذهن باشد که چرا. بالاخره هر بچه­ای، اگر سر سوزن عقلی داشته باشد خیلی آمپول و این چیزها را خوشایند نمی­داند. با این همه، من بین همه­ی "بد آمدن"ها، از این چیزها "بیزار" بودم. می­فهمی؟ بی­زار! خدا مریضی نصیبم می­کرد، عذاب زمینی بودم برای مامان و بابا، بس که گنداخلاق می­شدم و زبان نفهم. دکتر که ابداً نمی­رفتم. دیگر به حال موت که می­رسیدم، والدین گرامی با کلی خواهش و التماس و آخرش هم کتک­کاری، کت بسته می­بردندم دکتر. عموماً هم سرماخوردگی بود مرضم. خلاصه که پیش دست طبیب که می­نشستم، بغض می­کردم و زیر لب خدا خدا، که فقط شربت و قرص بنویسد. اسم پنی سیلین که می­آمد، با همه­ی غرور بچه­گانه­ام، بی­هوا اشکم درمی­آمد و باز با همان غرور بچه­گانه، تند و تند اشکم را پاک می­کردم مبادا طبیب اشکم را ببیند و لبم را گاز می­گرفتم مبادا صدای زاری ام را بشنود...

خلاصه که از در اتاق طبیب که می­آمدم بیرون، آبرو و همه چیز را کنار می­گذاشتم و دیگر زاری می­کردم و جیغ می­زدم و چادر مامان را می­کشیدم و به شکم بابا مدام مشت می­زدم. آخر بابا و مامان، با همه­ی این که یک جورهایی خودشان باعث و بانی آن آمپول دردناک می­شدند برایم، آن لحظه تنها پناه بچگی­ام بودند و شرم نمی­کردم که غرورم جلویشان بشکند و چشم در چشمشان اشک بریزم و بهشان بد و بی­راه بگویم. همه­ی این کارها هم به خاطر درد آمپول بود. خصوص که آمپول پنی سیلین بود و هر دفعه هم تست داشت و پوستم را که خیلی نازک بود، می­سوزاند و خود آمپول هم که دیگر نوبرش بود.

دبستان که خواندیم پنی­سیلین، حاصل کارهای فلمینگ بوده، آن قدر فحش بهش دادم و نفرینش کردم که می­دانم سر پل صراط که چشم در چشم شویم و بفهمد که نیمی از عذاب­هایش به خاطر نفرین­های من بوده، خیره نگاهم می­کند و پشت دستش را داغ می­کند که دیگر از این اکتشاف­های به درد بخور نکند و آه مردم را نخرد!

همه­ی این ها را گفتم که به این جا برسم. بعد از آن پروژه­ی عظیم آماده­سازی من برای این کار، لحظات آخر که می­شد و روی تخت خوابیده بودم که خانم تزریقاتی –که به مثابه­ی گودزیلای هم­عصر بود برایم- زهرش را بهم تزریق کند و از گریه و ترس که نفسم داشت بند می­آمد، مامان مدام دست لای موهایم می­کشید و آرامم می­کرد و می­گفت:‌ "نترس مامان جون... نه... نه... جونم مامان؟ جونم؟ گریه نکن سارا جون... به خدا منم گریه می­کنما... الهی فدات شم... ساراجون، مامان آروم بگیر زود تموم میشه..." دیگر لحظه­های نهایی که می­رسید و دستم به جایی بند نبود، برای دل­خوشی­ام، با چشم­های قرمزشده و صورت خیسی که چسبانده بودم به بالش روی تخت اتاق تزریقات، با هق هق از مامان می پرسیدم: "مامان بگو آروم بزنه ها توروخدا... خیلی درد داره مامان، نه؟" و مامان که حالا دیگر خودش هم کلافه شده­بود و داشت از زجر من، اشکش درمی­آمد، می­گفت: "نه مامان جون... یه کم درد داره همه­ش..." کمی درد داشت و خلاصه از بعدش نپرس چه حالی می­شدم با همین "یه کمی" دردش... دردِ دروغ گفتن مامان را هم اضافه کن بر همه­ی این­ها که گفته بود "یه کمی" درد دارد، فقط "یه کم" و نه بیشتر...

اصل مطلب همین بود.

سرتان را درد نیاورم. گفتم که بگویم یادم می آید از همان بچگی، هر وقت از کسی می پرسیدم چیزی درد دارد یا نه، جواب طرف تا ته خط را برایم روشن می کرد. اگر می گفت: "زیاد!" این یعنی برو وقت ما را نگیر! یعنی اصلاً فکرت را هم مشغولش نکن. دردش به لحظه نمی کشد. اما امان از وقتی که جواب طرف با لحن آرام کننده ای، قریبی به این مضمون بود که:"نه خیلی... یه کم درد داره..." این یعنی خدا به دادت برسد. از آن دردهایی است که تا مغز استخوانت فرو می رود و حالا حالاها هم بیرون بیا نیست... نه فکر کنی فقط درد ها... هر فعلی که بودش را نفی می کردند و بر نبودش آرامکی و دزدکی، تأکید، همین بود... همین هست...

***

حالا من همان بچه ام. همانی که ازت پرسید برمی گردی یا نه، دست روی سرش کشیدی و گفتی زودِ زود. آمدم بگویم دیگر خام حرف هایت نمی شوم. این بار که گفتی زود زود برمی گردم، دانستم چه می گویی. فریب هایت را از بر شده ام. کور خواندی. نمی گذارم بروی. دستت را می گیرم و می ایستانمت دم در، می روم قرآن و کاسه ای آب می آورم... آخر این سفری که ازش می گویی و قرار است زود برگردی، "من" می دانم ناکجاآباد است و برگشتت با خدا...


ت.م (ته مانده): تکه ی ادامه ی آخرش بود ها، پر از عناصر تکراری. تکراری برای خودم و شاید یک دو نفر دیگر. اصلش برای جای دیگری بود و همین شد که گذاشتم بماند سر جای اصلی اش. یعنی حالا حذف شده از متن. همین کفایت می کند به گمانم!

ت.م۲: شاید مال سه چهار ماه پیش. یادم نیست. بس که می مانند این نوشته ها و سامان و سر نمی گیرند. تازه خوب بود که این یکی، با چنین مضمونی، زیاد حوصله نمی خواست؛ گرنه که حالا حالاها معلق بود. نیمه ویرایش شده. حوصله نداشتم خب!

*مال من نیست مسلماً. خالقش را هم نمی شناسم -حتی به اسم-. از "گودر"جایی خواندم.

 

>
به سلامَلکم! حالتون چه طوره؟خوبین؟ ببینم راستشو بگین همه مشغول درسین یا ...؟!
آقا خدایی وقتی دبستان بودین به این روزا و امتحان نهایی های سال سوم دبیرستان فک می کردین؟ یعنی اصلا به مغزتون خطور می کرد؟ فک می کردین که هر کدوم یه رشته ای می ریمو...چه می دونم!
خیلی باحاله ها الان این همه ایم بعد کلی انسانیو ریاضیو تجربیو٬ ببینم هنرم داریم؟ مانی که خیلی دلش می خواد کنکور هنر بده. ولی تا الان که تجربی بوده. شما از بقیه خبر دارین؟ این جور که کلاغه خبر می رسونه بچه های فضیلت دارن خر می زنن. البته اون چندتایی که من می دونم. ما هم که اینور داریم خودمونو نابود می کنیم. من که به شخصه فقط روزایی که امتحان می دم شبش درست می خوابم. دقت کردین چقدر دارم چرت می گم؟ نمی دونم دیدم اینجا داره خاک می خوره گفتم یه سری چیز میز بنویسم. فک کنم رسالتمو به انجام رسوندم. از دختران کوشا ی بیکار تقاضا می شود نیم نگاهی هم به این بیقوله بندازین! دلم واسه همتون تنگیده! 


پ.ن :آقا من وقتی بچه بودم احساس می کردم اگه برم پیش دانشگاهی یعنی ته آدم بزرگ...اما الان احساس می کنم اونایی که می رن دانشگاه چقدر بچه ان! شما هم این احساسو دارین؟ 

 

>
سلام ...

بابا دخترا یه همتی یه کار مضاعفی ... چی کار می کنین با خودتون ؟! همش من و حورا باید بیایم وبلاگو از پوسیدگی نجات بدیم ؟! بابا لعنت ... این چه وضعیه ؟! باید به خاطر این اخلاقتون خجل باشین !!!! مریم که تو وبلاگ خودشم 5-6 خط می نویسه ازش انتظاری نیست ، هدی کلی تلاش کرده بعد از 2 ماه که یه خط یه خط آپ می کرده سفرنامه نوشته ، زهرا جونم که از دوستای ناباب (دو مورد بالا !!!) تأثیر پذیرفته و لعنتی شده !!!!! فقط من و حورا جوووووووووووووووووووونیم که به فکر زنده موندن این وبلاگ تاریخی و این دوستی عمیقیم ... بسه دیگه بریم سر اصل مطلب (ولی خدایی این آخریا فحش خور همتون ملس شده D:)

اول واستون چند تا کلمه می نویسم که بچه های کلاس ما از توی کتب درسی درآوردن و برای فحش دادن به کسی ازشون استفاده می کنن !!!! خدایی کلمات بسیار سوژه ای هستن ... حالا همشونو با توضیحاتشون براتون می نویسم :

1- دانزیگ -> قسمتی از آلمان که بعد از جنگ جهانی اول به لهستان داده شد و هیتلر سر جنگ جهانی دوم اعلام داشت که : ما خواستار دانزیگ هستیم !!! 

2- یاردانگ -> یه پدیده ی جغرافیایی در بیابان D: 

3- گاردان -> (حقیقتش اینو یادم نمیاد از کجا آوردیم !!!!)

4- چهارپاره -> خودتون می دونین که یه قالب شعریه D:

5- سر گور اوزلی -> همون آقایی که عهدنامه ی گلستان رو با عباس میرزا بست (به قول خودم از بس کنج عزلت می گزیده اسمش شده اوزلی D:D:D:D:)

6- اِچمیازین -> یکی از جنگ های عباس میرزا با روسیه

7- گالیگولا -> نمایش نامه ی برادر آلبر کامو D: (قحطی اسم بوده گویا ... )

8- تباین -> ممکن است دو مفهوم از نظر محدوده ی مصادیق به گونه ای باشن که هیچ مصداق مشترکی نداشته باشند (از کتاب منطق استخراج شده)

حواستون باشه این حرفا رو به کسی نزنین چون خوب نیست ... همیشه یادتون باشه که دختر باید مؤدب و سنگین باشه D:

چندتام سوتی از شروع ترم دوم :

صبا : انیشتنگ !!!! 27/دی

صبا به شامل گفت مشتمل  27/دی

مهدیس : کشتی گیرنده !!! 27/دی

صبا مهشید جان رو خوند همیشه جان !!!  27/دی

صبا خطاب به من : این شالگردنو مامانت بافتی ؟! 27/دی

اسماء می خواست تاریخو بپرسه گفت : امروز ساعت چنده ؟! 28/دی

خانم عابدینی : اگه بخوایم اینجوری بگیم نمی تونیم بگیم !!!! 28/دی

مهدیس اصلاندوز رو خوند : اصلا نَدوز 30/دی

مریم می خواست بگه " ولی والیبالش خوبه " گفت : وَلیبالش خوبه !!!!!! 2/بهمن

خودم می خواستم بگم اینا که انقدر زشتن به چه امیدی زندن ؟! گفتم : اینا به چه امیدی زشتن ؟!؟!؟!؟!؟! ( سر بازی ایران-کره جنوبی ... البته خانم ها دقت داشته باشید که همیشه استثناء وجود داره (; استثناء های کره ام زیادی استثنان ... به خصوص مین هو جان و دبل اس ( SS501 ) عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم ، پس استفاده ی ابزاری نکنین ... ) 2/بهمن

بسه دیگه ... حال کنین ... به جان هدی که رفیق گلمه و قل عزیزم که جیگرکمه دیگه آپ نمی کنم تا یکیتون نیاد اینجا اظهار وجود کنه ... آفرین ... نیاین همتون اچمیازین این ... پس دخملای خوبی باشین ...

فعلاً

بای


 

>
سلام رفقای بی مرام روشنگری لعنتی !!! ( فقط با روشنگریاما فرهنگیا و خردیا رو نمی گم (; )

خوبین ؟! اومدم فضای غم وبلاگ رو عوض کنم ... هیشکیم که از من بی کارتر نیس گفتم که این مسؤولیت سنگین رو خودم به عهده بگیرم و ... همین دیگه !

دیگه چه خبر ؟! خوش می گذره ؟ ... بذارین چند تا سوتی بنویسم حال و هواتون عوض شه ...

1-معلم جغرافیمون به حضرت موسی گفت حضرت فرعون D:

2-یکی از دوستان ( مریم اخوان ) به اضافه ی استعاری گفت اضافه ی اضطراری !

3-مهدیس : بغض تو چشام جمع شده بود !!!

4-یکی از دوستان ( صدف ) به باران اسیدی گفت باران سربی

5-نیلوفر می خواسته بگه از پیاده رو برین گفته از پذیرایی برین !!!

6-قلم تو کتاب تاریخ اعلامیه ی بالفور ( balfor ) رو خوند اعلامیه بِالفور ( belfor )

7-من : جمله ی سیاست ما عین دیانت ما و ... از کی بود ؟! کیمیا: چمران !!! ( واسه من اسم اتوبان می گه !!! )

8-فاطمه می خواست بگه وارونگی دما گفت دَوَران هوا !!!

9-به کیانا SMS زدم می گم شماره ی نفیسه رو بهم بده شماره ی خودمو واسم SMS کرده !!!

10-مهناز می خواست بگه جنگ جهانی دوم همرو با هم قاطی کرد گفت جُوُِِم !!! 

11-صدف به معلم جامعه شناسیمون دستمال داد خانم به صدف گفت دستت درد نکنه صدف گفت نوش جان !

12-نغمه داشت داد می زد مهناز برگشت بهش گفت : آروم فریاد بکش !!!!

13-خانم عابدینی داشت می گفت منفی رو به صورت می دیم گفت منفی رو به مثبت می دیم !!!

14-صبا تو برگه ی امتحانی عربی معنی خاب ( ناامید شد ) رو نوشته قابلمه !!!!

15-صبا : از چند نمره اس ؟ بچه ها : درصدیه . صبا : از 100% ـه ؟!

16-کتی به تاکی واکی گفت واکمن !!!

17-سپیده به بینابین گفت بنیامین !

18-فاطمه می خواست بگه مگه من آدم آهنی ام گفت مگه من آهن ربام !!!

19-معلم فلسفه - منطقمون داشت حاضر غایب می کرد گفت : صبا ؟ نیلوفر گفت : سلام !!!

بسه دیگه رفقا .. همه ی این سوتیا تو سال تحصیلیه جدید و در دو ماه گذشته داده شده همشو تاریخ داره ولی حال نداشتم بزنم تاریخشو ... به بزرگی خودتون ببخشید دیگه ! رفقام کلکسیون اند نه ؟! خیلی دوسشون دارم ... بگذریم ...

راستی به نظرتون بهترین سوتی کدومه ؟! حتما" بگید می خوام ببینم کدوم یکی از همکلاسیام از همه داغون تره D:

شماهارم دوس دارم حتی روشنگریا رو D: نه خدایی ... دلم واسه همتون تنگ شده و به امید دیدار h-:

 

>
خودت را مهیا کن زینب که حادثه دارد به اوج خودش نزدیک می شود .
اکنون هنگامه وداع فرا رسیده است .
اینگونه قدم برداشتن حسین و و اینسان پیش آمدن او ، خبر از فراقی عظیم می دهد .
خودت را مهیا کن زینب که لحظه وداع فرا می رسد .
همه تحمل ها که تا کنون کرده ای ، تمرین بوده است ، همه مقاومت ها ، مقدمه بوده است و همه تاب ها و توان ها ، تدارک این لحظه عظیم امتحان !
نه آنچه که از صبح تا کنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتدای عمر تا کنون سپری کرده ای ، همه برای همین لحظه بوده است .

***
این شمشیر مالک بن یسر کندی است که بر فرق امام فرود آمده است ، کلاه او را به دو نیم کرده است و انگار باران خون بر او باریده باشد ، تمام سر و صورتش را گلگون کرده است .
همه عالم فدای یک تار مویت حسین جان ! برگرد ! این سر و پیشانی بستن می خواهد ، این کلاه و عمامه عوض کردن و... این چشم خون گرفته بوسیدن .
تا دشمن به خود مشغول است بیا تا خواهرت این زخم را با پاره جگر مرهم بگذارد . بیا که خون گونه ات را به اشک بروبد ، بیا که جانش را سر دست بگیرد و دور سرت بگرداند .
تا دشمن ، کشته های شمشیر تو را از میانه میدان جمع کند ، مجالی است تا خواهرت یک بار دیگر  ، خدا را در آیینه چشم هایت ببیند و گرمای دست خدا را با تمام رگ هایش بنوشد .
زینب ! این هم حسین . دستش را بگیر و از اسب پیاده اش کن . چه لذتی دارد گرفتن دست حسین ، فشردن دست حسین و بوسیدن دست حسین .
چه عالمی دارد تکیه کردن دست حسین بر دست تو ...

***
رویت را مخراش ! مویت را پریشان مکن زینب ! مبادا که لب به نفرین بگشایی و زمین و زمان را به هم بریزی و کائنات را کن فیکون کنی !
ظهور ابر سیاه در آسمان صاف ، آتش گرفتن گونه های خورشید ، برپا شدن طوفانی عظیم به رنگ سرخ ، آنسان که چشم از دیدن چشم به عجز در بیاید ، برانگیخته شدن غبار سیاه و فرو باریدن خون ، این تکانهای بی وقفه زمین ، این لرزش شانه های آسمان ، همه از یر این کلامی است که تو اراده کردی و بر زبان نیاوردی :
« کاش آسمان به زمین بیاید و کاش کوه ها تکه تکه شوند و بر دامن بیابان ها فرو بریزند ، کاش ...»
اگر این «کاش» که بر دل تو می گذرد ، بر زبان تو جاری شود ، شیرازه جهان از هم می گسلد و ستون های آسمان فرو می ریزد . اگر تو بخواهی ، خدا طومار زمین و آسمان را به هم می پیچد ، اگر تو بگویی ، زمین تمام اهلش را در خویش می بلعد ، اگر تو نفرین کنی ، خورشید جهان را شعله ور می کند و کوه ها را در آتش خویش می گذارد .
اما مکن ، مگو ، مخواه زینب !
کتاب آفتاب در حجاب ، سید مهدی شجاعی
پ.ن : التماس دعا ...

... یا حق" />Image and video hosting by TinyPic" />

 

>
سلام به تموم بی معرفتای روشنگری! ( بذارین حداقل تو این وبلاگ این اسم یاد آور خاطرات خوش باشه!)

دلم واسه همتون تنگیده کلییییییییییییییییییی. می گم من از "ندا منیبی" خبر ندارم.از خیلیای دیگه هم خبر ندارم. من کلا خبر ندارم. نه از دیگران و نه حتی از خودم. ببخشید دارم چرت میگم. دوستون دارم کلی....احساساتم زده بالا نافرم.

ـ حورا جان شرمنده که نتونستم تولدتو تو وبلاگ بتبریکم! روزای آخر مدرسه رو یادته؟ هر سال یه بلایی سرم می آوردی ولی من همیشه عاشق اون روزا بودم. عاشق اون بلاها. عاشق لحظه هایی که دختر کوچولو بودیمو باهم (کل پایه) سنجاب بازی می کردیم!

ـ ملیکا امروز سر دینی خانم نافذکلام عکس مومیایی فرعون زمان حضرت موسی رو نشون داد و داشت یه چیزی تعریف می کرد...سر کلاس کلی یادت کردیم! دل هممون واست تنگیده!

ـ دخترخاله بی معرفت چه طوره؟ حالا دیگه باید گوشی رو از مامانم بدزدم تا بتونم باهات بحرفم؟ یادته مو هاتو مسری می زدی؟ یادته کلاس کاردستی و نقاشی رو؟ اون وقتایی که موهات بلند بودو اونارو با اون کش آبیه می بستی٬ احساس می کردم قشنگ ترین مو های دنیا رو داری!

- مریم دوم که بودیم همیشه منتظر بودم زنگ تفریح بخوره٬ باهم بریم حیاط بحرفیم. وقتایی که بارون می اومد و بدون چتر زیرش راه می رفتیم پر می کشیدم!

- سارا نمی دونی چقدر از اینکه دنبالت می دویدم لذت می بردم. سال اولو یادته؟ لطفا هر چی یادته بگو.

- من از سارا جلالی ندا منیبی مینا نوری و کلی از بچه ها بی خبرم. هر کی خبری داشته بگه لطفا.
ولی در عوض تا دلتون بخواد از فاطمه مانی فر خبر دارم. این قدر سر کلاسا با هم می گیم می خندیم. جاتون خالی.

راستی نظرتون چیه یه نظر سنجی راجع به معلما ی هر سالمون را بندازیم؟

خدا نگهدارتون و به امید ظهور!

 

>
بروبچس سلام

اومدم امروز ( امشب ) قسمت دوم سوتی ها رو بنویسم و البته نباید تشویق های سارا و کتی عزیزم رو در این فعالیت شهادت طلبانه نادیده گرفت D: ( آخه خیلی خوابم میاد ) بگذریم ... می ریم سراغ سوتی ها ...

11- یکی از دوستان کَمبود رو خوند کُمبود !

12- ( این سوتی نیست ) معلم آمار ما از اونجایی که خیلی خفنه به سیزده میگه سینزده !و به ششصد می گه شِصّد !

13- سر کلاس تاریخ ، کیمیا ، نفیسه رو گاز گرفت و معلم تاریخ به به کیمیا گفت : مگه تو گربه ای ؟!

14- معلم تاریخ ادبیاتمون گفت : حالا هرکی نظری داره بگه . کیمیا دستش رو بالا کرد . معلممون با خشانت گفت : کی نظر تورو خواست ؟!

15- تو کلاس مشکات 2 یه مگسه داشته ویز ویز می کرده ، معلم ادبیاته برگشته گفته : این کیه ؟!

16- معلم کامپیوترمون داشت حاضر - غایب می کرد . گفت : رزمجو ؟ یکی از بچه ها گفت : غایبه ! معلممون گفت : شمایی ؟!

17- قل اومد بگه : اینا رو می خوری چاق می شی مانتوت جر می خوره ( آخه کنار جیب مانتوی من پاره شده بود ) گفت : اینا رو می خوری چاق می شی مانتوت ترک برمی داره !!! 

18- این سوتی هم از آن یکی از معلم هاست که از قضا خواهر حورا دراومده D: خانم زاغری به پارمیس گفتن پاتریس !!!

19- یکی از دوستان داشت درباره ی ردکارپت فیلم رابرت پتینسون حرف می زد ، اومد بگه رد کارپت فیلم رابرت ، گفت رد کارپت فرش رابرت D:

20- قل : جمع مکسر سالم !!!!!

21- مریم تخت جمشید و نقش رستم رو با هم قاطی کرد گفت تخت رستم !

22- اسماء : چقدر تو چشم سقّ سیاه داری !!!

23- نیلوفر : خودم از گوش بابام شنیدم !!!                 89/1/16

24-اسماء اومد بگه ما خیلی مصّر ایم ... گفت ما خیلی مسرور ایم               89/1/28

25- نیلوفر داشت به همه شکلات تعارف می کرد ، نکو هم داشت با مریم حرف می زد ، نیلوفر به نکو شکلات تعارف کرد ، نکو گفت : سلام !!!!!                          89/2/2

26- یکی از دوستان به خنده ی عصبی گفت شادی عصبی ! 89/1/29

27- معلم آمار : نماد سیگما یه نماده !!!!! ( ما انتظار داشتیم چیز دیگه ای باشه D: )

28- اسماء : من از دیروز صف گذاشته بودم !!!!!

29- اسماء اومد بگه خیلی زود خوب می کنه گفت خیلی خوب زود می کنه            89/1/29

30- این چند تا سوتی پشت سر همه ... یه جورایی یه رکورده که اسماء و قل به ثبت رسوندن :

اسماء : خانم ، چرا اینجا بعد از x ، ایکسما ( منظورش سیگما بود ) اومده ؟! 

قل می خنده !

اسماء خطاب به قل : همش تقصیر توئه که تمرکز منو اذیت می کنی !!!

قل : به من چه تذکر تو اذیت می شه !!!!!

سوتی شماره 30 سر زنگ آمار و در تاریخ 89/1/18 داده شده !!!

خب ... واسه امروز بسه دیگه ! ایشالا بقیشو بعدا" می نویسم ... حالا می رم بخوابم !

فعلا" ... بوس بای !


نظر بدین دیگه ... بی تربیتا !!!

 

>
پشیمان شدیم. بعد عمری یک غلط اضافی کردیم و گفتیم دست کم این روشنگری ها را که ازمان نگرفته اند، چیزی بنویسیم که خب دیدیم حرف حساب جواب ندارد. جمعیت دفترچه یادداشت من نیست که حرف اضافه بزنم. این است که پست قبل ثبت موقت شد. دوستان کرمشان نگیرد از ثبت موقتی در بیاورندش. ملیکا جواب نظرت را هم از داخل سایت بخوان.دوستانی که فیلتر شکن ندارند هم از این جا بروند بلاگفای لعنتی مثلا ً فیلتر شده.

راستی محض یادآوری خاطرات رفتیم سری بزنیم به چیزهایی که نوشته بودیم، بلا نسبت شما حالمان از خودمان بهم خورد. فعلا ً آن ها را هم ثبت موقت کردم که موقتا ً بیش از این حالم از خودم بهم نخورد.


 

>