تبليغاتX
روشنگریا ...!
نمی دونم درست فهمیدم وقتی رفتم تو وبلاگ حافظ ٬ اما اگر خبر غم انگیزی که من راجع به مامان بزرگت دیدم  درسته٬با نهایت تاسف بهت تسلیت می گم!نمی دونم درست خبر رو فهمیدم اما...

روحشون شاد و یادشون گرامی!

 

>
آقا سلام ...
تبریک وبه راهنمایی با جون کندن درست شد ...[ بسیار خسته] 
بچه ها من اسمای بچه ها رو تا اونجایی که می تونستم وارد کردم ، اونایی رو که اسماشون رو وارد کردم نام کاربری و pa3  شون رو  به آیدیشون می offام . اوناییم که ندارم به رفقاشون می دم بهشون بدن ... 
در ضمن کسایه دیگه ای هم که علاوه بر اونایی که عضون اگه خواستن عضو شن تو  وبه راهنمایی  نظر بذارن بالاخره یکی پیدا می شه  عضوشون کنه ... [ نیشخند ]
تا بعد 
...یا حق [ گل ]

 

>
نیازمند نظرات سبزتان هستیم

لطفا همتون یه روز رو  برای پارک نشاط پیشنهاد کنید که همه بتونن بیان حتی اگه عصر هم باشه خوبه ولی همه تقریبا بتونن بیان در ضمن یاد بگیرین من چه قدر فعال شدم

 

>
+تجدید دیدار بچه های روشنگری در پارک نشاط(بهشت مادران)

سلام !

اول از همه ورود خودم رو به وبلاگ و تولذ منصوره رو تبریک می گم

اما بعد اینکه با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم یه روز رو قرار بذاریم دور هم بریم پارک نشاط .از اونجایی هم که تقریبا توی هفته هر کدوممون یه روزش رو کلاس داریم به نظرمون  ۵شنبه صبح خیلی خوبه  حالا باز هم اگه نظری دارین توی نظرات بذارین ولی ترجیحا همین  ۵شنبه ساعت ۳۰/۶ تا ۳۰/۹ خیلی خوبه پس فعلا 

 

 

>
اینم قالب جدیدتون .. ببخشید دیگه اون قالب قبلی کداش خیلی بد تو هم گره خورده بود مجبور شدم یه مدل دیگه درستش کنم ... برای دیدن قالبتون کلیک کنید !!
ضمنا ترجیح می دم خودم قالب رو واستون بذارم رو بلاگ ... لطفا یه رمز عبور موقت واسه من درست کنید که بتونم این کارو انجام بدم ...
همین دیگه ...

 

>

قالبتون آماده شد .. تاجای ممکن شیک و باسرعت لود بالا ...دیگه زیاد اجق وجقش نکردم که به سرعت اینترنتا بخوره !!
قالب رو ببینید ...
اینم لینک دانلودش : 2re10om_temp



                                                      

 

>
دیروز جلسه اول ریاضی مون بود ... معلمه همون اول همه رو ترسوند ...هنوز از در نیومده تو برگشت گفت : خانم ساکت باش ...!!
شروع کرد درس دادن ...وسط درس در حالی کلاسمون عین قبرستون ساکت بود یکی از بچه ها دستش رو بلند کرد :
-خانم شما که دستت بالاست ! سوالی داری ؟!
-بله
-بفرمایید!
-ببخشید خانم برای درس ریاضی مون دفتر چند برگ لازم داریم ...؟
( معلمه بدجوری رفت تو فکر ...!! بعدش گفت :)
-نمی دونم هرجور خودتون راحتین ... می خواین یه دویست برگ .. می خواین دوتا دویست برگ ...می خواین یه دویست برگ یه صدبرگ ... یا دوتا دویست برگ یه صدبرگ ...!!!
ما : ( همین آدمک در حد بالاترش ضربدر سی و یک !!)
بعدم ادامه داد: سال پیش بعضی شاگردای من دوتا دویست برگ تموم کردن ...بستگی به نوشتن خودتون داره ...!!!
ما : بله بله !!
به درس دادنش ادامه داد ...
***
زنگ منطق ریاضی مون خوب بود ...ولی اول زنگ معلمه اومد گفت : بچه ها درس منو شوخی نگیرین ...ما نمره مستمر نداریم ... بنابراین هر نمره ای که بگیرین مستقیما رو ترمتون تاثیر خواهد داشت ...ببینید شاگردای پارسال من ( اول دبیرستان) بعضیاشون درسم رو شوخی گرفتن و یه تعدادی شون حتی مشروط شدن ...!!!
***
برم سراغ تکالیفم !!( یه صفحه فیزیک چند صفحه ریاضی ...یه نصف صفحه هم منطق !!! )

 

>
پیش درآمد:ما هم هستیم !
یک : شده ایم کمک معلم دینی راهنمایی ... گذاشتن مطلب واسه سایت و تایپ طرح درسا و غیره ...!!
به قول خانم خطایی(نیازی نیست که دوباره معرفی کنم ؟؟!!) شده ایم مددکار ...!!
دو: ببینم کسی جز هدی و زهرا خبر شده که من و عطیه همکلاس شدیم ؟!!
سه : یقینا کلاس زبانی مزخرف تر از کلاس های زبان کانون موجود نمی باشد ...!!
چهار: کلاس بندی هامون رو واسه دبیرستان زیر و رو کردن ...و هدی و عطیه رو هم تقسیم کردن .. هدی همکلاس سارا شد عطیه هم که فعلا ۴/۱ ای شد ...!!
پنچ : چرا دارم این چرندیات رو اینجا می نویسم؟ خودتون برین بلاگم ماجراها رو با شرح و بسط کافی بخونید ..!!
شش:کسی می تونه داستانکی بنویسه و از این چهارتا کلمه(آب هویج-ویولن-آسمان-خنده) به طور مربوط توش استفاده کنه؟ شاهکار دومی هاست دیگه چه می شه کرد ؟؟!!
هفت : اول راهنمایی های جدید خرد فقط سوژه ی خنده می باشند ...!! امروز یک دل سیر خندیدیم !!دختره با مانتوی زرد قناری (!!!) و روسری قرمز و لاک صورتی تشریفش رو آورده بود مدرسه ...!!
هشت:کلی ماجرا بود ولی حس طول و تفصیل ندارم ...!!
نه:شماره لیست هدی شده ۱۳ !! بیچاره همین اول با نحسی ... آخرش معلوم نیست چی از آب در بیاد !!
ده:خب دیگه همین...
پس نوشت(!!!):والسلام ...!!

 

>

خوب از همین اول بگم هرکدومتون که از این متن حالتون بهم می خوره برین زودتر از هر اقدام دیگه ای  پاکش کنین!

 

..... و اما فضیلت!

 

این عنوان عنوانیه که زینب انتخابش کرده و قراره گفته های منو کاملش کنه!خوب من فقط برای تعریف خاطره این پست رو می ذارم! پس هرکدومتون که فکر می کنین می خوام پز بدم یا..... نخونین و البته!:پاکش کنین!

 

خوب اولش که من رسیدم،فاطمه ،مائده،زینب،محدثه و هانیه بودن ویه خورده بعد مریم هم اومد(افضلیان).

بعد فکرش رو بکنین مائده!مائده مسئول جمع کردن رضایت نامه های بچه ها شد!!!!

همینجوری که وایساده بودیم،همش می خندیدیم و همه هم مسلما" ما رو نگاه می کردن!بعد مائده که رفت رضایتنامه ها رو بده منم رفتم روپوشم رو بپوشم!حالا اومدم بیرون از جایی که روپوش کی پوشن،خانم محترمی اومدن فریاد می زنن :"خانم رفیعی".و اوضاع از این قرار بود که من دوباره باید می رفتم روپوش می پوشیدم .قبلا" سایز 2 و حالا سایز 3.بعد 3ساعت وایسادیم،همون دختره که دفعه ی قبل اومده بود بامن،و یه خرده م از من درشت تر بود 3 رو پوشیده بود تو تنش زار می زد! و خوب مسلما" من دیگه باید می رفتم!!

دوباره اومدم دکمه هام رو ببندم؛ می بینم که همه ی بچه هامون ریختن تو ناهارخوری(همون جای پرو)می گن فاطمه بدو!خلاشه هرجوری بود رفتیم.رفتیم تو حیاط  هی می نی بوسی بود که میومد و ما سوارش نمی شدیم!آخر سر اون یکی هم که ما سوارش شدیم،داش ما رو زیر می گرفت!وما ریختیم توش!من و زینب پهلوی هم نشستیم و بقیه ته!!!(یادگار روشنگر!). تو راه به هر زوری بود از دست باد سعی کردیم حجاب ها را حفظ نمائیم!من وزینب و محدثه و مریم و هانیه با هم هی حرف می زدیم و می خندیدیم!فاطمه و مائده م واس خودشون! البته زینب وسطاش رفت پیش مائده و فاطمه.

و بالاخره ما رسیدیم.رسیدیم به یه باغی که دم درش من فقط یه لحظه دیدم نوشته "فضیلت".و ما هم دیر تر از بقیه رسیدیم چون عین کوه که هی وایمیستادیم،می نی بوسم همینجوری بود!هر طوری بود رفتیم تو سالن و چون دیرتر رسیده بودیم شنگول تماشا بودیم! رفتیم یه تیکه جا پیدا کردیم نشستیم!خسته کیمون که در رفت رفتیم تو باغ یه دوری زدیم ،درخت شاتوت و توت کشف کردیم و تاب (تاپ) بازی کردیم و دوباره رفتیم تو سالن. و اومدن گفتن که بیاین هندونه بردارین بخورین!مام داشتیم اسم فامیل می نوشتیم و چون سه گروه بودیم خیلی حال می داد!اینقدر خندیدیم.بعد به خاطر اینکه بتونیم 10 بگیریم،مثلا" دوتا گروه نوشته بودن پلنگ؛زینب می گفت مال ما نره مال شما ماده!و خاطره هایی که بود. و دوباره گشتی زدیم و به دکل آب رسیدیم.محدثه گفت من می خوام از این برم بالا !من بهش گفتم:نرو!دفعه اوله گیر می دن! ولی آخرش خودم رفتم و با دیدن بچه هایی که تو استخر بودن برگشتم پایین که دوبتره شنگول تماشا نشم!بعد دوباره رفتیم تاپ سوار شیم .حالا مگه اونایی که سوار بودن می یومدن پاییین؟مائده شورع کرد به مدل خودش گفت تاپم چیز خوبیه و.... اینا!تا آخر هانیه عزمش رو جزم کرد و بهشون گفت که ماهم می خوایم تاپ سوار شیم.وقتی اذون شد نمازمون رو خوندیم گفتن بریم ناهار بخوریم.و من چون به داداشم وابسطه م و اون خیلی برگر زغالی دوست داره منم تا حدودی خوشحال شدم و همش تو دلم به داداشم می گفتم دلت بسوزه!بعد از ناهار دوباره رفتیم تو سالن و تازه معارفه شروع شد!همه خودشونو معرفی کردن و بیشتریا از هدی بودن!راستی روستا هم بود!من و زینب و مریم تو کلاس اول "ج" افتادیم و بقیه ی بچه های خودمون اول"ب".البته گفتن با دلیل قانع کننده می تونین کلاساتونو عوض کنین!بعد وقتی خانم ابراهیمی مشاورمون گفت سوالی ندارین و ما روشنگریا از ناهارمون داشتیم خفه  می شدیم،یکی پاشد گفت غذا کم بوده !!!!! و توجیحش کردن که پلو و اینا سخت بوده!وقتی همه مون پاشدیم خودمونو معرفی کردیم،تمون شد گفتن حالا با هم قاطی شین و بچه های روشمگرم که خودم یکیشون بودم جز زینب پایه!همشون پاشدن!آخرشم همون جای خودمون دوباره مستقر شدیم و همه جز ما و پشتیامون با هم قاطی شدن!بعد ما هنوز در حال با آوردن بودیم  که گفتن بفرمایین چایی و کیک! و فاطمه و زینب گرفتن.حالا من و مائده م رفتیم تو حیاط  همه ی خودمون بودیم! و داشتیم واسه فاطمه اسم انتخاب می کردیم .محدثه می گفت:آناستازیا ،فیونا،و .... .هانیه می گفت: سیندرلا یا اسم خواهرش!محدثه می گفت:نه !سخته!و این دوتا شروع کردن به صدا کردن اسم های مختلفی که شنیده بودن!داد می زدن....!بساط داشتیم ماها!دوباره رفتیم محل تاپ ها و چون خالی نبودن و گرم بود و منم به شخصه قبلا" تو مسابقه با زینب و فاطمه تاپ بازی کرده بودم ،تاپ بازی نکردیم!بعد یهو زینب گفت بیان بریم با اوونا بازی کنیم.ولی آخرشم فقط زینب رفت.ما هام رفتیم تو سالن و آب بازی شروع شد من داشتم با محدثه حرف می زدم یهو دیدم شیشه آب خودم به صورت متشابه با فواره رو سرم جاری میشه .منم که به آب تهرانش حساسیت دارم چه به اونجا....!دوباره دفعه ی بعد من و مائده نشسته بودیم رو فرش داشتیم حرف می زدیم.مائده م مقنعه ش خیس بود!و من هم یک بطری آب معدنی کوچیک دماوند رو سرم خالی شد و دوش سرپایی گرفته بودم در واقع .اعصابم خورد شد ولی حال داد!یعنی بیشتر حرصم در اومد!و محدثه ای بود که دچار عذاب وجدان شده بود.

خلاصه شبه آب بازی که تموم شد،من و مائده موندیم تو سالن و مریم!و گفتن که پاشین برین بستنی بخورین و اون وقت بود که من و مائده با حیرت چندین برابر به مریم نگاه می کرئیم که رفت بستنی بگیره!

بعد از اون هم رفتیم دوباره سوار می نی بوس شدیم و تو راه هم تصادف کریم شیشه ی پرشیا هه شیکست!و دیر رسیدیم!!!! و خدارو شکر خوش گذشت!

حالا زینب ! درست گفتم همه چیو؟البته این متن از قول زینب هم نوشته شده!

 

>

دیدم هیچکی از کوه حرفی نزد ، گفتم خودم بنویسم ...

اول اینکه ما سیزده  نفر بودیم : فاطمه ، زرا ( مفضلی) feat  مامانش، صالحه ، هدی  feat مامانش، مهندس ،الهه feat مامانش، محدثه و خودم و خانوم ادیب feat  پسرش محمدحسین .

آقا ما تا ساعت هفت منتظر موندیم دیدم از هیفده نفری که قرار بود بیان ، فقط خودمونیم ....

   آقا نبودی کفش من لیز بود هی رو این سنگا که ماشالا این باغبونا جاییش رو خشک نمی ذاشتن لیز می خوردم ... از اینا بگذریم رفتیم و رفتیم و رفتیم ( البته اینقدرم نرفتیم ، نزدیک تر بود ...) رسیدیم به اون رستورانه ؛ حالا یه گروه می گفتن باید از سمت راست بریم یه گروه می گفتن از سمت چپ . آخرشم از سمت راست رفتیم ... به قول بچه ها ما اومده بودیم پله نوردی نه کوه نوردی .... هی از این پله ها می رفتیم بالا مگه تموم می شد – آخرش کاشف به عمل اومد که نه بابا! هنوزم ادامه داره ... –  همین جوری داشتیم می رفتیم دیدیم محمدحسین نیست ... الا هی داد بزن محمدحسین ... کو گوش شنوا ؟؟؟؟؟ آخرش رفتیم دیدیم رفته رو محافظ سنگی پله  دراز کشیده ....فک کن ؟؟؟؟!!!!!! حالا هیچی همین جوری رفتیم بالا – به قول مهندس هر 5 پله 20 دقیقه استراحت می کردیم!!!! – رسیدیم یه جا آفتابش خیلی بد بود ... زرا و محدثه یه گل دیده بودن _ نمی دونم شایدم الهه بود نمی دونم چون آخرش الهه گل رو چید! – رفتن از کوهه بالا . من و الهه هم دیدیم محدثه اینا دارن می رن بالا گل بی صاحب موند بدبخت رفتیم بچینیم ... الهه هم نیس زنگای ورزش خیلی فعاله پدر منو درآورد دو قدم بیاد بالا ... حالا رسیدیم به گله مگه کنده می شد ؟؟!به هر زحمتی می شد با سنگو کلوخ و هرچی دمه دست بود کندیمش ... حالا یه پروژه دیگه داشتیم با الهه که بریم پیش محدثه اینا ... آخه رفته بودن یه جای غار مانند پیدا کرده بودن داشتن خدایا توبه می گفتن .... فک کردن هر غاری غار حرا است !!!!! آقا داشتیم می رفتیم حاجیم اومد پیش ما . اونم مثه الهه خیلی اکتیو بود آخه .... – نه بابا بدبخت چندبار دستش شکسته بود می ترسید دیگه ...- به هزار زحمت رسیدیم بالا دیدم تو کیفه من نوشابه خالی شده ... سه ساعت بیا کیف رو خالی کن... مام گفته بودیم اینجا که مرد نیس بذار چادرامون رو برداریم .. آقا چشت روز بد نبینه  دیدیم از دو طرف همین جور مرد داره میاد بالا .... یه کیشون عجیب شبیه قلعه نوعی بود ...حالا اینارو ولش کن یه پروژه دیگه پایین رفتن بود ... منکه نزدیک بود خودم که هیچی خانوم ادیب رو از اون بالا پرت کنم پایین ...

 

خلاصه ... رفتیم پاین یکی از بچه ها چیپس آورده بود مام که دله ، جرواجر شد چیپس بدبخت ... هر 3 پله به 3 پله همین جوری چیپس ریخته بود رو زمین .... هرکی می خواست مارو پیدا کنه سه سوت که چه عرض کنم سیم ثانیه پیدا می کرد ...

 بعدش چون مامانا پاشون درد می کرد زودتر از ما رفتن محدثه و الهه هم دنبالشون ... آقا شده بودیم دو گروه . دقیقا هم پست سرهم را می رفتیم ولی همدیگه رو نمی دیدیم .... بعد من و مهندس رفتیم بستنی قیفی و یخ در بهش بخریم خانوم ادیب هی گفت بذار وقتی همه اومدن ... من و مهندس هم تشنه  ، زنگیدیم به محدثه اینا ... محدثه گوشی رو داده بود به مامان زرا بعد من داشتم به مامان زرا می گفتم که کجاییم ... آقا من گفتم دمه اون دکه که یخ در بهشت و اینها می فروشه ... بعد وقتی رسیدیم مامانش گفت مگه تو نگفتی دم در ورود همون جا که یه ماشین طوسیه ؟؟؟؟ من همین جوری مونده بودم ...  اون چیزیکه من گفته بودم از فرش تا عرش با این یکی فرق داشت .....

 

من و مهندس هم گیر دادیم که ما یا بستنی می خوایم یا یخ در بهشت – آخرشم هیچ کدوم رو نخوردیم ... – بعد رفتیم اون رستوران مذکور در اول پست ... تو راهم که خودمون رو همین جوری انداختیم خونه همدیگه که تولده کدوممون کجا باشه ... آخرشم دیدیم چون محدثه تولدش از همه نزدیک تره اون باید مهمون کنه ... -حالا مهمون نکنه ما که ذاتا چتر هستیم ! خودمون رو می ندازیم خونشون ....

محمدحسین رفته بود وایساده بود داشت ویترین رو نگاه می کرد یهو دیدیم  جعبه سیگار رو نشون داد گفت مامان من از اینا می خوام ... ما همه دهانامون تا ساق پامون بود ... بعدش معلوم شد بدبخت فکر می کرده شکلاته .... آقا چند نفر بودیم آب طالبی می خواستیم خوردیم دیدیم ترشه .. من اول فکر کردم گفتم شاید آب طالبیش گازداره ... بعد دیدیم همه بهد از قورت اول صورتشون مثه من میشه ... بعدش کاشف به عمل اومد طالبیش ماله دیشب بوده .... حالا سه ساعت منتظر بمون دوباره آقا طالبی رو ببره و تیکه تیکه کنه و ... آخرشم حداقل آب طالبی رو خوردیم ... – فک کنم من و مهندس آخرش آرزوی یخ در بهشت و بستنی رو با خودمون به اعماق ژرفای گور ببریم ...- بعدش دوباره راه افتادیم بریم دم در سوم ... تو راه من داشتم آهنگ  Life after life   فاطمه رو گوش می دادم که اگر به اسمش توجه داشته باشید به زندگیه بعد از مرگ و اینها اشاره داره و منم این جوری بودم .... ( با عرض معذرت smile  های یاهو حال تشنج رو دیگه نداره ...)البته آهنگش خیلی خیلی قشنگ بود ...

بعدش منو صالحه خودمون رو انداختیم خونه زرا اینا .... من که قشنگ رفتم دخیل بستم تا ساعت 4:30 اونجا با چترم داشتم حال می کردم ...

 

خوب دیگه تموم شد ... فقط به یه چیز توجه داشته باشید که من اینارو از دید خودم نوشتم اگه دیدید چیزی غلطه و یا از قلم افتاده خودتون به همین پست اضافه کنید ...

... یاحق [گل]

 

>